Why does a?

نویسندگان وبلاگ

بهترین ها

لینک دوستان

» ❤㋡✘ פــبآبـــ خآلے آرزפּهآمــ ✘㋡❤
» دل نوشته های تنهایی
» رز
» تا شقایق هست زندگی باید کرد ....
» پرش
» دغدغه های دو زن زیبای مردادی
» (+) بازی زندگی (-)
» حرمت عشق - حامد
» قافیه های رنگ پریده
» کلبه عشق - حسین و اندیشه
» آهو - فهیمه
» گل رز - تیدا
» ترانه های مهدی حافظی
» توپ توپ - ساناز
» ببخش پرگناهم -سعید
» کد موزیک
» سکوت های سردقلب من
» مثل پروانه - غزل
» تنهاتر از تنهام -سامان
» سنگ صبور-پردیس
» یگانه - مهدی
» کولاک 90 - مریم
» عکس جدید -سعید
» الهی گاهی نگاهی
» اطلاعات عمومي
» مريم بلاگ
» مشكي پوشان ايران
» معشوق من فقط تنهایی بود
» بهترینها تقدیم تو باد
» یادداشتهای دختری در باران-نیلوفر
» واژه نشین - عابر
» ناربن - لیلا
» قرارمون یادت نره
» یه دخمل 15ساله که عاشق داوید ویاست
» عاشقم باش - ترنم
» سبد میوه - زهره و ...
» دویـدن در مِهـ ـباران
» به دنیای شگفتی ها خوش امدید
» دل نوشته های تنهاییم- بیتا
» ღ❤*ღ حـــــــــنـا ღ*❤ღ
» شب نقره ایی-مهرنوش
» من وتنهایی و من-مینا
» دختری از جنس احساس
» احساس صورتی-مهسا
» مهدی موسوی - ترانه سرا
» ترانه محمد چشرخ
» صفحه های بی صدا - ستاره
» هواداران استقلال
» پاتوق دوستان - سمیرا
» قالب سه ستونه
» **اتومبيل**دانلود كليپ وبازي اندرويد
» هم وطن
» SUPER WebloOog
» یک آسمان ستاره
» شازده کوچولو
» بزرگترین سایت سرگرمی جوانان
» کد موزیک
» مائده موسوی
» سعیده پورمحمد-ترانه سرا
» دختر با حجاب
» دختر چادری
» همه وجودم برای تو - سمانه
» بی تو دلگیرم - پریا
» گالری عکس رشد
» شعر و باران
» تنهای فراموش شده - مژگان
» هرچی بخوای! پوریا
» دختر تنها - سحر
» به روزترین وبلاگ فارسی -چی توز
» خسته از زندگی + نفس بریده
» فریاد بی صدا - راز
» سوال
» mehdi290
» وبلاگدونی ندا
» یک چمدان حرف
» ☻مَن و خودَم 2تایــــی☻ - مه سا
» ارمیا
» ...[■]... feels so close ...[■]...
» باران نیکی - فاطمه
» اینجا همه چی در همه
» نگاتیو یک حس خاص
» سکوت های سرد قلب من
» حرفهایی از یک انسان
» اتاق تاریک
» خبر های داغ سرخابی های پایتخت
» کد آهنگ جدید
» عشق گناه نیست
» پسرک و دخترک
» انجمن پروانگان
» الهی به امید تو
» عذابم میده این جای خالی...
» دغدغه هاي يك زن زيباي مردادي
» کد آهنگ آوا
» و خداوند بغلم کرد ...
» ❤ܔܜܔ.......Lady smoking ܔܜܔ❤
» بی خوابی
» رادیکال عشق با فرجه حسرت
» قصه عشق .قصه تنهایی
» عشق
» عاشقانه - سحر
» ashiyane ehsas
» شوالیه شب
» من و گاهی شعر
» ashyaneh ehsas
» من و عشقم
» دختر ماه

درباره ما


خوش اومدي بانوي من .....
ایجاد کننده وبلاگ : آقای مشکوک

آخرین مطالب

:: تو را ( شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ )
:: بی قرار ( شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ )
:: عکس روز ( شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ )
:: دنیای کاغذی ( شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ )
:: من کیم ؟ ( سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ )
:: قبر خالى ( پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳ )
:: تکاپو ( سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ )
:: رفیق ( دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ )
:: شعر طنز ( پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳ )
:: توباش...! ( پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۳ )
:: یادم تو را - فراموش ( شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۳ )
:: گنجینه ( سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ )
آقای مشکوک
شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ - 12:51

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم

برای خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب می‌شود

و برای نخستین گل‌ها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم

بی تو جز گستره‌یی بی‌کرانه نمی‌بینم

میان گذشته و امروز.

از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست

به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

می‌اندیشی که تو تردیدی اما تو تنها دلیلی

تو خورشیدی رخشانی هستی که بر من می‌تابی

هنگامی که به خویش مغرورم؟

سپیده که سر بزند

در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید

شبیه آنچه در بهار بوئیدیم

پس به نام زندگی

هرگز نگو هرگز…؟

 

احمد شاملو

آقای مشکوک
شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ - 12:40

بی‌قرارم 

می‌خواهم بروم 

می‌خواهم بمانم 

دارم در ترانه‌ئی مبهم زاده می‌شوم 

به نسيما بگو کتابهای کودکان را 

کنار گلدان و سوالات هفت‌سالگی چيده‌ام 

گونه‌هايم گُر گرفته است 

تشنه نيستم 

می‌خواهم تنها بمانم 

در اتاق را آهسته ببند 

شب پيش خواب باران و پائيزی نيامده را ديدم 

انگار که تعبير تمام رفتن‌ها 

بازگشتِ به زادرودِ شقايق است 

حالا بوی مينار مادرم می‌آيد 

بوی حنا، هفت‌سالگی، سوال، سفر، ستاره ... 

می‌خواهم به بوی ريواس و رازيانه بينديشم 

به بوی نان، به لحن الکن فتيله و فانوس 

به رنگِ پونه و پسين کوه 

می‌خواهم به باران، به بوی خاک 

به اَشکال کنار جاده بينديشم 

به سنگ‌چينِ دوداندودِ اجاقِ تُرنج 

ترانه، لَچَک، کودری، چلواری سپيد، 

بخار نفس‌های استکان 

طعم غليظ قند، رنگ عقيق چای 

نی، نافله، نای، 

و دق‌البابِ باد بر چارچوب روسواترينِ روياها! 


نگفتمت وقتی که خاموشم 

تو در مزن؟ 

می‌خواهم به رواج رويا و عدالتِ آدمی بينديشم 

می‌خواهم ساده باشم، 

می‌خواهم در کوچه‌های کهنسالِ آواز و بُغض بلوغ 

به گيسوی بيد و بوی بابونه بينديشم 

به صلوة ظهر و سايه‌های خسيس 

به خوابِ يخ، پرده‌ی توری، طعم آب و حرمتِ علف. 

چرا زبانِ خاموشِ مرا 

کسی در لهجه‌های اين هم جنوب در نمی‌يابد؟ 

نه، ديگر از آن پرنده‌ی خيس 

از آن پرنده‌ی خسته ... خبری نيست 

روی ديوارِ آن سوی پنجره 

کسی با شتاب چيزی می‌نويسد و می‌رود. 

امروز هم کسی اگر صدايم کرد 

بگو خانه نيست 

بگو رفته است شمال 

می‌خواهم به جنوب بينديشم 

می‌خواهم به آن پرنده‌ی خيس، به آن پرنده‌ی خسته ... 

به خودم بينديشم ...! 

گاهی اوقات مجبورم حقيقتی را پس گريه‌های بی‌وقفه‌ام پنهان کنم 

همين خوب است ... 

همين خوب است!

 

سید علی صالحی

آقای مشکوک
شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ - 12:26

آقای مشکوک
شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ - 11:32

 

 

 

 

 در کمر پدرمان بودیم " جایمان خوب بود ! "

ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭘﯿﺶ ﺷﺒﯽ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﺮ

ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻫﺎ " ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ " ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﻭ ﻭﻗﺖِ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥِ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ...

ﻋﺸﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺮ ﭘﺎ ﺷﺪ !

ﻣﺎ ﺍﺯ ﮐﻤﺮ ﭘﺪﺭ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﯾﺎﻓﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﺷﮑﻢ ﻣﺎﺩﺭ ...

ﻣﺎ ﺑﺎ ﮔﻮﺵ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺷﻨﯿﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﻓﻨﺮﻫﺎﯼ ﺗﺨﺖ ﺭﺍﺿﯽ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ ...

9 ﻣﺎﻩ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺩﺭﯼ ﮐﻮﺑﯿﺪﯾﻢ ﺩﺭ ﺷﮑﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝِ ﻣﺎ ﺷﻮﯾﺪ ، ﻧﺸﺪ !

ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﺳﺮ ﺯﺍ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ !!!

ﺣﺎﻻ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﺋﯿﻢ :

ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺧﻮﺩ ﺃﺭﺿﺎﯾﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥِ ﺑﻠﻮﻍ ﭘﺪﺭ

ﻧﻮﺑﺖِ ﻣﺎ ﻣﯿﺸﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺁﻣﯿﺨﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ

ﻭ ﺩﺭ ﺳﻄﻞ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﻣﯽ ﺍُﻓﺘﺎﺩﯾﻢ

ﮐﻪ ﺁﻥ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝِ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺷﺮﻑ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ " ﺩﻧﯿﺎﯼ ﮐﺎﻏﺬﯼ !!!

آقای مشکوک
سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ - 20:1

من كیم ؟ آن شكسته ، رفته ز یاد تكدرختی كه برگ و بارش نیست پای در گل ، اسیر طوفانها ورقی پاره از كتاب زمان قصه ای ناتمام و تلخ آغاز اشگ سردی چكیده بر سر خاك نغمه هایی شكسته دردل ساز تو كه بودی ؟ همه بهار ، بهار در نگاهت شراب هستی سوز از كجا آمدی ؟ كه چشم تو شد در شب قلب من ، طلیعه ی روز در رگت خون زندگی جاری تنت از شوق و آرزو لبریز تو طلوع و من آن غروب سیاه تو سراپا شكوفه ، من پاییز راستی را شنیده بودی هیچ شوره زاری كه گل در آن روید ؟ یا زشبهای تیره ، آخر ماه دلی افسرده ، روشنی جوید ؟ تو كه بودی ؟ كه شوره زاره دلم _ با تو سرشار برف و باران شد كاسه خشك چشمهایم باز تازه شد ، رشگ چشمه ساران شد سبز گشتم ، زنو جوانه زدم ... با تو گل كردم و بهار شدم هر رگم جوی خون هستی شد پر شدم ، پر ز اتنظار شدم وای بر من ، چرا ندانستم بوفای گل اعتباری نیست شاخه ای را نچیده میبینم در كفم غیر نیش خاری نیست راستی را چنان نسیم سحر تو گذشتی چه ساده زانچه كه بود من بجا مانده یكه و تنها . . . میگریزم دگر ز بود و نبود بی من آری تو خفته ای آرام گر چه من لحظه ای نیاسودم چكنم رسم عاشقی اینست چشم من كور ، عاشقت بودم بعد از این میگریزم از هستی بجهان نیز دل نمیبندم . . . . . ای همه شادمانیم از تو بی تو هر گز دگر نمیخندم آه اینك تو ای رطیل سیاه وقت رفتن كنار خانه بمان تا ببینی چگونه میمیرم لحظه ای هم باین بهانه بمان صبر كن ، صبر كن ز باغ دلم گل شادی بچین و بعد برو ایكه زهر تو سوخت جانم را ... مردنم را ببین و بعد برو

آقای مشکوک
پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳ - 12:10


براساس یك ماجراى واقعى
مورچه هاى نگران اطراف سنگ قبرت مى خزیدند و با هر خزش خود نبودنت را به یادم مى آوردند.
پرندگان قبرستان ده دور افتاده مان وقتى دختر بچه اى چون من را بالا سر قبرمادرش مى دیدند برایم مى خواندند.
انگارشعرپرنده ها، فصل ها را نمى شناخت. ردیف هایش اندوه داشت. مثل تمام ردیف هاى با نشان و بى نشان آدم هایى كه درهمسایگى ات دفن شده بودند.

آقای مشکوک
سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ - 22:38

دلم دست برمی دارد از تکاپو.... مطمئن می شود به بودنت من را ... به تو می سپارد اما... بی خبرتر از ان است که بفهمد... تا وقتی هست هستی ...........

آقای مشکوک
دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ - 14:28

ﺭﻓﯿﻖ ﮐﯿﻪ ؟ ﺭﻓﯿﻖ ﺍﻭﻧﯿﻪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺩﯾﺪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺑﮕﻪ : ﺑﺎﺯ ﭼﻪ ﻣﺮﮔﺘﻪ ﻧﮑﺒﺖ ﺭﻓﯿﻖ ﺍﻭﻧﯿﻪ ﺗﺎ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﯽ ﭘﻮﻝ ﻻﺯﻣﻢ ﺑﮕﻪ : ﺑﺪﺑﺨﺖ ﮔﺪﺍ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﺕﻋﺎﺑﺮﺗﻮ ﺑﻔﺮﺳﺖ ﺭﻓﯿﻖ ﺍﻭﻧﯿﻪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﯽ ﻣﺮﯾﻀﻢ ، ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖﺑﮕﻪ :ﺍﯾﺸﺎﻻﺳﻘﻂ ﺑﺸﯽ ﮔﻨﺪﺕ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺯﻣﯿﻦ ﭘﺎﮎ ﺷﻪ ﻭﻟﯽ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪﺵ ﺑﺎﮐﻤﭙﻮﺕﺑﯿﺎﺩ ﭘﯿﺸﺖ ﺭﻓﯿﻖ ﺍﻭﻧﯿﻪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﯽ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﮕﻪ : ﭘﺎﻟﻮﻧﺘﻮ ﺑﻨﺪﺍﺯ ﺭﻭﮐﻤﺮﺕ ﺗﺎﺑﯿﺎﻡ ﺍﻓﺴﺎﺭﺗﻮ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺑﮕﺮﺩﻭﻧﻤﺖ ﺭﻓﯿﻖ ﺍﻭﻧﯿﻪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻡ ﺑﮕﻪ ، ﺧﺨﺦ ﺍﯼ ﺗﻮﺭﻭﺣﺖ !ﺳﮓ ﻣﺤﻞ ﺗﻮ ﻣﯿﺰﺍﺭﻩ ؟ ﻭﻟﯽ ﺑﻌﺪﺵ ﺑﺎ ﺟﻮﻥ ﻭ ﺩﻝ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻪ ﺑﻪﻋﺸﻘﺖﺑﺮﺳﯽ ﺭﻓﯿﻖ ﺍﻭﻧﯿﻪ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺟﻠﺴﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﻧﺎﻣﺸﻮ ﺍﺯﺕ ﻗﺎﯾﻢ ﮐﻨﻪ ﻭﻟﯽ ﺍﺧﺮﺵﺟﻮﺍﺏ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﻣﭽﺎﻟﻪ ﭘﺮﺕ ﮐﻨﻪ ﻃﺮﻓﺖ ﺭﻓﯿﻖ ﺍﻭﻧﯿﻪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺗﮏ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﯼ ﺑﻬﺶ ، ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﻪ ﺑﮕﻪ ﺑﺰﻣﺠﻪﺷﺎﺭﮊﺗﻮ ﺑﺎﺑﻘﯿﻪ ﻣﯿﺤﺮﻓﯽ ﺗﮏ ﺯﻧﮕﺘﻮ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺰﺍﺭﯼ؟!؟! ﺭﻓﯿﻖ ﺍﻭﻧﯿﻪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﺧﻮﻧﺪ ﺑﮕﻪ : ﺩﻫﻨﺖ ﺻﺎﻑ ﺭﻭﺍﻧﯽ ،دوست دارم,,, سلامتی همه رفیقام که یه تاره موشون با دنیا عوض نمیکنم ....

آقای مشکوک
پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳ - 13:0

کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش// پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت// ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری// تـــو کــه هر روز به صحرا میری وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم// ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم پـــدرش گــفــت کــه ای کـره خَرَم// ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی// نـــه طــویـــلــه ، نه جُلی نه کاهی تـــو کـــه جــز خـوردن مال پدرت// پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تورا// یک جو از عقل به سر نیست تورا به چه جرأت تو زمـن زن طـلــبی// بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَی بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری// بــهـــر مــــردم بــبـــری تــو باری بعـد از آن یک دو تا پالان بخـری// بـهــر آن کُــرّه خـــوشگـــل بـبـری یک طــویــلـه بکنی رهن و اجار// تــا کــه راضــی شــود از تو آن یار بـعــد بـایــد بـخری رخت عروس// بـهـر آن مـاده خــر خـوب و ملوس جُـــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا// روی جُـــل نـقــش و نـگـاری زیـبـا بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلکاری// بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری وقــتی ایـــنـهــا بـــشـــود آمــاده// بــعـــد از ایـــن زنـــدگــیـــّت آغـازه می بــری مـــاده خــرت را حجله // بــا تـــأنــی نَـکــه بـــا ایـــن عـجـله بــشـنــو ایــن پــنــد زبابای خرت// پــــــدر بـــــا ادب و بــــا هــــنـــرت تــا کـــه اســبــاب مــهــیــا نشود// موسم عــقــد تــو بــر پا نشود پــس از امــروز بــرو بر سرِ کار// تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پــشتت بار
برچسب‌ها: v

آقای مشکوک
پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۳ - 11:49

وقـتـی حـس میکـنم جآیــی در ایــن کرِه ی خآڪـی تــو نفس میکــشــی و مـن از هــمآטּ نفـس هآیتـــ ،،، نفس میکشم ! تـو بــآش !!! هـوآیتـــ ! بـویـتـ ! برآی زِنده ماندنم ڪـآفـــی است …

آقای مشکوک
شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۳ - 13:54

 

بال پریدنم نیست به تو رسیدنم نیست

راهی که رفته بودم  از نو دویدنم نیست 

پنجره را تو بستی  هوای دیدنم نیست

ساکت و سرد و خاموش 

کِز کرده ام میان  بغض نگفته های

یادم ، ... تو را فراموش  اما...

چه حیف ... حاصل  یادم ،

تو را ، دیگر نیست  یادم تو را - فراموش، 

کرده میان بازی ! 

خود خواسته بودی این را  من که دیگر یادم نیست ....

" این متن زیبا رو از وبلاگ مخاطب خاصم برداشتم "

آقای مشکوک
سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ - 12:50

شب، در آن جنگل ساكت سرد برف و تاريكي و سوز و سرما باد يخ بسته هنگامه مي كرد بسته برف و سياهي ره ما با رفيقي در آن تيره جنگل راه گم كرده بوديم و، در دل حسرت آتش سرخ منقل آتشي بود جانسوز بر دل راستي، بود اين همدم من پهلواني بسان تهمتن قهرماني جسور و قوي تن سينه پولاد و بازو چو آهن منكر عشق و شوريدگي ها بي خيال از غم زندگاني دل در آن سينه چون سنگ خارا غافل از كيمياي جواني من جواني پريشان و عاشق سخت شوريده، دلداده، شاعر زندگي در هم و نا موافق زنج و غم ديده، آشفته خاطر او، همه قدرت و پهلواني من، همه عشق و شوريدگي ها من شده پير اندر جواني او از اين بي خيالي توانا باد يخ بسته هنگامه مي كرد ما خزيده پناه درختي شب، در آن جنگل ساكت سرد خورده بوديم سرماي سختي آن قوي پنجه، از سوز سرما عاقبت گشت بي حال و مدهوش من در انديشه ي آن دلارا كرده سرما و دنيا فراموش آتش عشق آن يار زيبا شعله ور بود در سينه ي من تا رهانيد جانم ز سرما جاودان باد گيجينه ي من! گنجینه - فریدون مشیری

آقای مشکوک
سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ - 12:34

عارفی را دیدند مشعلی و جام آب در دست !
پرسیدند کجا می روی؟
گفت : می روم با این آتش بهشت را بسوزانم
و با این آب جهنم را خاموش کنم . . .
تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند
نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم !

 

امروز برایت یک عینک نو خریدم …
آخر تازگی ها ، حتی در اوج نزدیکی هم مرا نمی بینی . . .

 

درختان به من آموختند:
که پایبندی هرکس..
به اندازه ی ریشه های اوست..
به هردرختی نمی توان تکیه کرد

مهربانی تا کی؟؟؟
بگذار سخت باشم و سرد!
باران که بارید...چتر بگیرم و چکمه!
خورشید که تابید...پنجره ببندم و تاریک!
اشک که آمد... دستمالی بردارم و خشک!
و نیشخندی بزنم و سوت...

 

چند وقتیست هرچه می گردم هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم ،
نگاهم اما گاهی حرف می زند گاهی فریاد می کشد
و من همیشه به دنبال کسی می گردم که بفهمد یک نگاه خسته چه می خواهد بگوید

 

از آدم هــآ بگــذر !
دلـَـت را گنده تــَر کن
نـ ـآراحتِ این نبـ ـاش
که چـ ـرا جاده ی رفاقــَـت با تـ ـو همیشه یکــ طرفه استــ . . .
مهــم نیست اگر همیشه یک طرفــه ای . . .
شــآد باش کــه چیزی کم نگذاشتـه ای
و بدهکــارِ خودت ، رفاقـت و خدایتــ نیستی

(( همه چیز بازیچه نیست))
این جمله را پروانه ای گفت که بالهایش در دست کودک بازیگوشی جا مانده بود! ...

 

ﺍﻳﻨﻮ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭﻧﺎﻳﻲ ﻣﻴﮕﻢ ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺸﻮﻧﻪ ..
ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﺑﺮ ﻧﺨﻮﺭﻩ ﻟﻄﻔﺎ !!.....
ﺗﻮ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﻋﻤﺮ ﺩﻭﺳﺘﻲ ﻫﺎ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﺳﺖ !.....
ﺗﻮ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﻋﻤﺮ ﻳﻚ ﻋﺸﻖ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻳﻚ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﻲ ﺑﻪ ﺳﺮ
ﻣﻲ ﺭﺳﻪ !.
ﺗﻮ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻣﻬﺎ ﻣﺮﺳﻴﻪ !!......
ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻧﺪ ﺑﻲ ﻣﻨﺖ ....
ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻛﺴﻲ ﺑﺎﺭ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺑﺎﺷﻲ !!!....
ﺩﻟﺨﻮﺷﻢ ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭ ﺧﺪﺍ ﻛﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﻲ ﺍﻧﺘﻬﺎﺳﺖ !!.......

 

آقای مشکوک
سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۳ - 17:25

رفت ؟

بسلامت !

من خدا نيستم بگويم: صد بار اگر توبه شكستی باز آى.

آنكه رفت

به حرمت آنچه باخود برد حق بازگشت ندارد.

رفتنش مردانه نبود.

لااقل مردباشد برنگردد.

خط زدن برمن،پايان من نيست،

آغاز بی لياقتی اوست ...

آقای مشکوک
سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۳ - 13:8

من این روز ها یه حال دیگه ای دارم

 همیشه هیچ وقت اینطور نبودم 

همیشه نیمه خالی رو می دیدم

 به فکر نیمه های پر نبودم 

همیشه فکر می کردم زمین پسته

خدا رو سویه قبله میشه پیدا کرد 

همین دیروز سمت این حوالی بود

 یکی در زد خدا رفتو درو وا کرد 

من این روزا یه حال دیگه ایی دارم

 جهان من لباس تازه می پوشه 

منو تو دیگه تنها نیستیم چونکه

 خدا با ما نشسته چای می نوشه 

ملخ افتاده توی خرمن گندم

منم مثل همه از کار بی کارم 

به جای داس شونه تویه دستامه

فقط به فکر گندم زار موهاتم 

اگه بارون به شیشه مشت می کوبه

 بیا اینجا بشین کنار این کرسی 

خدا با دست من دستاتو میگیره تو

 از چشم خدا حالم رو می پرسی 

نه اینکه بی خیال مزرعه باشم

 دیگه باد پاییزی نمی ترسم 

نگو این آسیاب از پایه ویرون شد

 خدا با ماست از چیزی نمی ترسم

 

من این روزا یه حال دیگه ایی دارم

 جهان من لباس تازه می پوشه 

منو تو دیگه تنها نیستیم چونکه

 خدا با ما نشسته چای می نوشه

آقای مشکوک
شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ - 4:43


این روزهــــایم به تظاهر می گذرد

تظاهر به بی تفاوتی،

تظاهر به بی خیـــــالی،

به شادی،

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست

اما . . .

 

چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"

 

آقای مشکوک
شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ - 4:19

حــــ ـــرفـــــــ هـــــ ــــایـــــ ــی هســــ ـــتـــــــ

بــــــ ـــرای نگفــتن

همــ ـان حـــرف هـــــ ــــایــــ ـــی

کـ ه تبــــ ـــدیــل بـ ه فریـــــ ــاد هــایــــ ـــی مــــ ـــی شــــ ـــونـد

کـ ه ترجــــ ـــیح می دهـــ ــــی

در گلـــــ ــــو خفـ ه یشـــــ ــــان کنـــــ ــی

همــ ـان حرف هـ ـایی

کـ ه تبــــ ـــدیـل بـ ه بغض هـــــ ــــایی می شــــ ـــونـد

کـ ه در گلــــ ـــویت گیــــ ـــــر می کننـد

همـ ـان حرف هـ ـایی

کـ ه حجمشـــ ـــــان آن قدر زیـــــ ــــاد استـــــــ

کـ ه اضافـ ه شـــــ ــــان

از گوشـ ه چشــــ ـــمت می چکـــــ ــــد...

 

آقای مشکوک
چهارشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۳ - 9:38

یکسری سرباز هستند که پول میگیرن جات پست میدن!

 تا آخر ماه بتونن 200هزار تومان واسه خانوادشون پول بفرستن!

پسرهایی که رفتن خدمت میفهمن چی میگم

اینجور پسرا بیشترشون بابا ندارن از بچگی کارکردن،

و مرد مادر و خواهرو برادراشون بودن:

برای سلامتیشون،

برای مردونگی و غیرتشون

درود بفرستیم و براشون دعا کنیم

آقای مشکوک
سه شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۳ - 21:15

 

در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند،

اما او در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره می کرد.

درآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگی

شاگردان و مردم فقیر و درمانده می شد.

درختان سیب باغ شیوانا هر سال نسبت به سال قبل بارور تر

و شاداب تر می شدند و مردم برای خرید سراغ او می آمدند. ..

آقای مشکوک
سه شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۳ - 13:27

محو سراب می شوی ، مست شراب می شوم

خانه خراب می شوی ، خانه خراب می شوم

 

هر وجب از سراب تو ، جرعه ای از شراب من

خط من و خطای تو ، مستوجب عذاب من

 

به قلم " آقای مشکوک "

 

Theme Design By ParsTools.Com

كد موسيقي براي وبلاگ

دریافت کد ابزار آنلاین