صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
من به همه چی مشکوکم
خوش اومدي بانوي من .....
آقای مشکوک شنبه نوزدهم مهر 1393
 

بال پریدنم نیست به تو رسیدنم نیست

راهی که رفته بودم  از نو دویدنم نیست 

پنجره را تو بستی  هوای دیدنم نیست

ساکت و سرد و خاموش 

کِز کرده ام میان  بغض نگفته های

یادم ، ... تو را فراموش  اما...

چه حیف ... حاصل  یادم ،

تو را ، دیگر نیست  یادم تو را - فراموش، 

کرده میان بازی ! 

خود خواسته بودی این را  من که دیگر یادم نیست ....

" این متن زیبا رو از وبلاگ مخاطب خاصم برداشتم "

آقای مشکوک شنبه نوزدهم مهر 1393

سلام بچه ها

اگه خدا بخواد آخر همین هفته یعنی 25/7/93 مراسم عروسیمه

خواستم با درج این پست از همه شما دوستان خوبم رسما دعوت کنم تشریف بیارین

" عکس تزئینی می باشد  هنوز اونقد حرفه ای نشده همچین ضربه ای بزنه  "

آقای مشکوک سه شنبه هشتم مهر 1393
من كیم ؟ آن شكسته ، رفته ز یاد تكدرختی كه برگ و بارش نیست پای در گل ، اسیر طوفانها ورقی پاره از كتاب زمان قصه ای ناتمام و تلخ آغاز اشگ سردی چكیده بر سر خاك نغمه هایی شكسته دردل ساز تو كه بودی ؟ همه بهار ، بهار در نگاهت شراب هستی سوز از كجا آمدی ؟ كه چشم تو شد در شب قلب من ، طلیعه ی روز در رگت خون زندگی جاری تنت از شوق و آرزو لبریز تو طلوع و من آن غروب سیاه تو سراپا شكوفه ، من پاییز راستی را شنیده بودی هیچ شوره زاری كه گل در آن روید ؟ یا زشبهای تیره ، آخر ماه دلی افسرده ، روشنی جوید ؟ تو كه بودی ؟ كه شوره زاره دلم _ با تو سرشار برف و باران شد كاسه خشك چشمهایم باز تازه شد ، رشگ چشمه ساران شد سبز گشتم ، زنو جوانه زدم ... با تو گل كردم و بهار شدم هر رگم جوی خون هستی شد پر شدم ، پر ز اتنظار شدم وای بر من ، چرا ندانستم بوفای گل اعتباری نیست شاخه ای را نچیده میبینم در كفم غیر نیش خاری نیست راستی را چنان نسیم سحر تو گذشتی چه ساده زانچه كه بود من بجا مانده یكه و تنها . . . میگریزم دگر ز بود و نبود بی من آری تو خفته ای آرام گر چه من لحظه ای نیاسودم چكنم رسم عاشقی اینست چشم من كور ، عاشقت بودم بعد از این میگریزم از هستی بجهان نیز دل نمیبندم . . . . . ای همه شادمانیم از تو بی تو هر گز دگر نمیخندم آه اینك تو ای رطیل سیاه وقت رفتن كنار خانه بمان تا ببینی چگونه میمیرم لحظه ای هم باین بهانه بمان صبر كن ، صبر كن ز باغ دلم گل شادی بچین و بعد برو ایكه زهر تو سوخت جانم را ... مردنم را ببین و بعد برو
آقای مشکوک سه شنبه هشتم مهر 1393
کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش// پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت// ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری// تـــو کــه هر روز به صحرا میری وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم// ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم پـــدرش گــفــت کــه ای کـره خَرَم// ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی// نـــه طــویـــلــه ، نه جُلی نه کاهی تـــو کـــه جــز خـوردن مال پدرت// پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تورا// یک جو از عقل به سر نیست تورا به چه جرأت تو زمـن زن طـلــبی// بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَی بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری// بــهـــر مــــردم بــبـــری تــو باری بعـد از آن یک دو تا پالان بخـری// بـهــر آن کُــرّه خـــوشگـــل بـبـری یک طــویــلـه بکنی رهن و اجار// تــا کــه راضــی شــود از تو آن یار بـعــد بـایــد بـخری رخت عروس// بـهـر آن مـاده خــر خـوب و ملوس جُـــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا// روی جُـــل نـقــش و نـگـاری زیـبـا بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلکاری// بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری وقــتی ایـــنـهــا بـــشـــود آمــاده// بــعـــد از ایـــن زنـــدگــیـــّت آغـازه می بــری مـــاده خــرت را حجله // بــا تـــأنــی نَـکــه بـــا ایـــن عـجـله بــشـنــو ایــن پــنــد زبابای خرت// پــــــدر بـــــا ادب و بــــا هــــنـــرت تــا کـــه اســبــاب مــهــیــا نشود// موسم عــقــد تــو بــر پا نشود پــس از امــروز بــرو بر سرِ کار// تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پــشتت بار
آقای مشکوک سه شنبه هشتم مهر 1393
شب، در آن جنگل ساكت سرد برف و تاريكي و سوز و سرما باد يخ بسته هنگامه مي كرد بسته برف و سياهي ره ما با رفيقي در آن تيره جنگل راه گم كرده بوديم و، در دل حسرت آتش سرخ منقل آتشي بود جانسوز بر دل راستي، بود اين همدم من پهلواني بسان تهمتن قهرماني جسور و قوي تن سينه پولاد و بازو چو آهن منكر عشق و شوريدگي ها بي خيال از غم زندگاني دل در آن سينه چون سنگ خارا غافل از كيمياي جواني من جواني پريشان و عاشق سخت شوريده، دلداده، شاعر زندگي در هم و نا موافق زنج و غم ديده، آشفته خاطر او، همه قدرت و پهلواني من، همه عشق و شوريدگي ها من شده پير اندر جواني او از اين بي خيالي توانا باد يخ بسته هنگامه مي كرد ما خزيده پناه درختي شب، در آن جنگل ساكت سرد خورده بوديم سرماي سختي آن قوي پنجه، از سوز سرما عاقبت گشت بي حال و مدهوش من در انديشه ي آن دلارا كرده سرما و دنيا فراموش آتش عشق آن يار زيبا شعله ور بود در سينه ي من تا رهانيد جانم ز سرما جاودان باد گيجينه ي من! گنجینه - فریدون مشیری
آقای مشکوک سه شنبه هشتم مهر 1393
دلم دست برمی دارد از تکاپو.... مطمئن می شود به بودنت من را ... به تو می سپارد اما... بی خبرتر از ان است که بفهمد... تا وقتی هست هستی ...........
آقای مشکوک سه شنبه هشتم مهر 1393
عارفی را دیدند مشعلی و جام آب در دست !
پرسیدند کجا می روی؟
گفت : می روم با این آتش بهشت را بسوزانم
و با این آب جهنم را خاموش کنم . . .
تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند
نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم !

 

امروز برایت یک عینک نو خریدم …
آخر تازگی ها ، حتی در اوج نزدیکی هم مرا نمی بینی . . .

 

درختان به من آموختند:
که پایبندی هرکس..
به اندازه ی ریشه های اوست..
به هردرختی نمی توان تکیه کرد

مهربانی تا کی؟؟؟
بگذار سخت باشم و سرد!
باران که بارید...چتر بگیرم و چکمه!
خورشید که تابید...پنجره ببندم و تاریک!
اشک که آمد... دستمالی بردارم و خشک!
و نیشخندی بزنم و سوت...

 

چند وقتیست هرچه می گردم هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم ،
نگاهم اما گاهی حرف می زند گاهی فریاد می کشد
و من همیشه به دنبال کسی می گردم که بفهمد یک نگاه خسته چه می خواهد بگوید

 

از آدم هــآ بگــذر !
دلـَـت را گنده تــَر کن
نـ ـآراحتِ این نبـ ـاش
که چـ ـرا جاده ی رفاقــَـت با تـ ـو همیشه یکــ طرفه استــ . . .
مهــم نیست اگر همیشه یک طرفــه ای . . .
شــآد باش کــه چیزی کم نگذاشتـه ای
و بدهکــارِ خودت ، رفاقـت و خدایتــ نیستی

(( همه چیز بازیچه نیست))
این جمله را پروانه ای گفت که بالهایش در دست کودک بازیگوشی جا مانده بود! ...

 

ﺍﻳﻨﻮ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭﻧﺎﻳﻲ ﻣﻴﮕﻢ ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺸﻮﻧﻪ ..
ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﺑﺮ ﻧﺨﻮﺭﻩ ﻟﻄﻔﺎ !!.....
ﺗﻮ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﻋﻤﺮ ﺩﻭﺳﺘﻲ ﻫﺎ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﺳﺖ !.....
ﺗﻮ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﻋﻤﺮ ﻳﻚ ﻋﺸﻖ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻳﻚ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﻲ ﺑﻪ ﺳﺮ
ﻣﻲ ﺭﺳﻪ !.
ﺗﻮ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻣﻬﺎ ﻣﺮﺳﻴﻪ !!......
ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻧﺪ ﺑﻲ ﻣﻨﺖ ....
ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻛﺴﻲ ﺑﺎﺭ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺑﺎﺷﻲ !!!....
ﺩﻟﺨﻮﺷﻢ ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭ ﺧﺪﺍ ﻛﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﻲ ﺍﻧﺘﻬﺎﺳﺖ !!.......

 

آقای مشکوک سه شنبه هشتم مهر 1393

براساس یك ماجراى واقعى
مورچه هاى نگران اطراف سنگ قبرت مى خزیدند و با هر خزش خود نبودنت را به یادم مى آوردند.
پرندگان قبرستان ده دور افتاده مان وقتى دختر بچه اى چون من را بالا سر قبرمادرش مى دیدند برایم مى خواندند.
انگارشعرپرنده ها، فصل ها را نمى شناخت. ردیف هایش اندوه داشت. مثل تمام ردیف هاى با نشان و بى نشان آدم هایى كه درهمسایگى ات دفن شده بودند.



ادامه مطلب...
آقای مشکوک سه شنبه هشتم مهر 1393
وقـتـی حـس میکـنم جآیــی در ایــن کرِه ی خآڪـی تــو نفس میکــشــی و مـن از هــمآטּ نفـس هآیتـــ ،،، نفس میکشم ! تـو بــآش !!! هـوآیتـــ ! بـویـتـ ! برآی زِنده ماندنم ڪـآفـــی است …
آقای مشکوک سه شنبه یکم مهر 1393
رفت ؟

بسلامت !

من خدا نيستم بگويم: صد بار اگر توبه شكستی باز آى.

آنكه رفت

به حرمت آنچه باخود برد حق بازگشت ندارد.

رفتنش مردانه نبود.

لااقل مردباشد برنگردد.

خط زدن برمن،پايان من نيست،

آغاز بی لياقتی اوست ...

آقای مشکوک سه شنبه یکم مهر 1393

من این روز ها یه حال دیگه ای دارم

 همیشه هیچ وقت اینطور نبودم 

همیشه نیمه خالی رو می دیدم

 به فکر نیمه های پر نبودم 

همیشه فکر می کردم زمین پسته

خدا رو سویه قبله میشه پیدا کرد 

همین دیروز سمت این حوالی بود

 یکی در زد خدا رفتو درو وا کرد 

من این روزا یه حال دیگه ایی دارم

 جهان من لباس تازه می پوشه 

منو تو دیگه تنها نیستیم چونکه

 خدا با ما نشسته چای می نوشه 

ملخ افتاده توی خرمن گندم

منم مثل همه از کار بی کارم 

به جای داس شونه تویه دستامه

فقط به فکر گندم زار موهاتم 

اگه بارون به شیشه مشت می کوبه

 بیا اینجا بشین کنار این کرسی 

خدا با دست من دستاتو میگیره تو

 از چشم خدا حالم رو می پرسی 

نه اینکه بی خیال مزرعه باشم

 دیگه باد پاییزی نمی ترسم 

نگو این آسیاب از پایه ویرون شد

 خدا با ماست از چیزی نمی ترسم

 

من این روزا یه حال دیگه ایی دارم

 جهان من لباس تازه می پوشه 

منو تو دیگه تنها نیستیم چونکه

 خدا با ما نشسته چای می نوشه

آقای مشکوک شنبه بیست و دوم شهریور 1393

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد

تظاهر به بی تفاوتی،

تظاهر به بی خیـــــالی،

به شادی،

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست

اما . . .

 

چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"

 

آقای مشکوک شنبه بیست و دوم شهریور 1393

حــــ ـــرفـــــــ هـــــ ــــایـــــ ــی هســــ ـــتـــــــ

بــــــ ـــرای نگفــتن

همــ ـان حـــرف هـــــ ــــایــــ ـــی

کـ ه تبــــ ـــدیــل بـ ه فریـــــ ــاد هــایــــ ـــی مــــ ـــی شــــ ـــونـد

کـ ه ترجــــ ـــیح می دهـــ ــــی

در گلـــــ ــــو خفـ ه یشـــــ ــــان کنـــــ ــی

همــ ـان حرف هـ ـایی

کـ ه تبــــ ـــدیـل بـ ه بغض هـــــ ــــایی می شــــ ـــونـد

کـ ه در گلــــ ـــویت گیــــ ـــــر می کننـد

همـ ـان حرف هـ ـایی

کـ ه حجمشـــ ـــــان آن قدر زیـــــ ــــاد استـــــــ

کـ ه اضافـ ه شـــــ ــــان

از گوشـ ه چشــــ ـــمت می چکـــــ ــــد...

 

آقای مشکوک چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393

یکسری سرباز هستند که پول میگیرن جات پست میدن!

 تا آخر ماه بتونن 200هزار تومان واسه خانوادشون پول بفرستن!

پسرهایی که رفتن خدمت میفهمن چی میگم

اینجور پسرا بیشترشون بابا ندارن از بچگی کارکردن،

و مرد مادر و خواهرو برادراشون بودن:

برای سلامتیشون،

برای مردونگی و غیرتشون

درود بفرستیم و براشون دعا کنیم

آقای مشکوک سه شنبه هجدهم شهریور 1393

 

در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند،

اما او در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره می کرد.

درآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگی

شاگردان و مردم فقیر و درمانده می شد.

درختان سیب باغ شیوانا هر سال نسبت به سال قبل بارور تر

و شاداب تر می شدند و مردم برای خرید سراغ او می آمدند. ..



ادامه مطلب...
آقای مشکوک سه شنبه هجدهم شهریور 1393
محو سراب می شوی ، مست شراب می شوم

خانه خراب می شوی ، خانه خراب می شوم

 

هر وجب از سراب تو ، جرعه ای از شراب من

خط من و خطای تو ، مستوجب عذاب من

 

به قلم " آقای مشکوک "

آقای مشکوک سه شنبه هجدهم شهریور 1393
اولش اینقد شکسته نبودم ...

 

به گوله های برف نشسته بر محاسنم نگاه نکن !!!!

منم روزگاری جوانی برنا بودم

منم اولش جوری دیگه بودم

هنوز چون کوه قوی بودم و چون چشمه ساران جوشان و سر زنده

هنوز سرطان رفیق تنهاییم نشده بود

هنوز از قرصهای خواب آور خبری نبود

هنوز کسی غرورم را زیر سم های اسب آرزوهایش لگد مال نکرده بود

هنوز کسی با خیانتش صفحه دوم شناسنامه ام رو به گند نکشیده بود

اون روزگار خودم بودم و خودم

صد ها رفیق دور و برم بود

هر روز گوشه ای به خوش گذرانی مشغول و هر روز با یکی خوش بودم

روزگار بامرادی داشتم

تا سر و کله عشق پیدا شد

عاشقش شدم

یعنی راستش را بخواهید اول او عاشق من شد

اما رفت و بکارتش را با سکه های جیب رقیبم معاوضه کرد !!!

من ماندم و دنیای سگی ...

سالها گذشت

دور و برم پر شد از شاهپری های بی هوییت

دوشیزه هایی که یکی یکی رخت عروسیه هم اندازه تن شان پیدا شد !!!

شهر پر شد از صدای بوق ماشینهایی که  عروسشان روزگاری در رویاهایش با من هم سقف بود!!!

هر کس مرا به چیزی فروخت !!!!

من تکه تکه از تنم جدا میشد و حرفی روی لبانم نبود ...

دل زده از عشق ...

بی اعتماد به بکارت !!!!

باز یکی آمد ...

آنقدر معصوم که " مریم مقدس " را برایم تداعی میکرد !!!!

شناسنامه ام را به دست تقدیر سپردم ....

افسوس ...

لکه های جوهر بی وجودش بر صفحه شناسنامه ام چکید !!!

طبل خیانتش گوش امتی را آزرد ...

من ماندم و ننگ ... من ماندم و دوشیزه ای که فاحشه ایی بیش نبود !!!!

خرد شدم ...

نابود شدم ...

ویرانه ای بیش نبودم ...

تا سحر آمد ...

همچون سپیده صبحگاهی نوید سلامت شد و جوانی ...

تازه شدم ...

توان بازوانم برگشت ...

فرهاد شدم و در دلم  بیستون ها ساختم ...

تاج سرم گردید و دلخوش حضورش شدم

ساعتهای عمرم با ذوق آدمیت میگذشت ...

گندمهای هوسم را در کیسه نهادم و برایش هابیل گشتم !!!

سینه ام از وجودش دشت لاله و زنبق شد

هر روز عاشق تر

هر روز هابیل تر ...

دوشیزه بود اما ناگهان رخت قابیل بر تن کرد !!!

بیستون هایم را بر خاک نشاند ...

حتی دستش نلرزید

آن زمان که چون دخترکان عرب مرا زنده به گور میکرد !!!!

باز تنها شدم ...

من ماندم و تلی خاکستر به جا مانده از دشت لاله ها ...

باغبانی از راه رسید ...

سخت کوش و با وفا ...

تنم همچون کوه یخ سرد بود اما نفسش مسیحا را به خاطرم آورد...

تن زخمی ام را تکیه گاه گشت ...

در پایم سوخت و دم نزد

در خلوت اشک ریخت و با من خندید !!!

زنده شدم ...

گل دادم ...

سینه ام باغ شد ...

باغی پر از گلبوته های یاس ...

عطر حضورش چه برکتی با خود داشت ...

بی نیازم کرد از هر آنچه که روزگاری در آرزویشان بودم !!!

عاشقی را تجربه کردم ...

نامش پرسیدم و فرمود :  " گوهر "

تولدت مبارک ای پاکترین معنای انسانیت ....

تو جای خالی کسی را پر نکرده ای چون تمام عشقهای قبل از تو  سوء تفاهمی بیش نبود ...

آقای مشکوک چهارشنبه پنجم شهریور 1393

متن ترانه جدید و بسیار زیبای  محسن چاوشی با نام  این بود زندگی

این اهنگ  به یاد مرحوم حسین پناهی ساخته شده و امروز در سالروز

وفات حسین پناهی منتشر شده است

ميزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای ياد

يادی برای سنگ

اين بود زندگی؟

آقای مشکوک یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393
من امروز از نو متولد شدم

حافظه خودم و گوشیم خالی شده از آدمهایی ک قرار نیست

دیگه بهشون فکر کنم!!!! 

پاکه پاکم! 

درست مثل روز اول تولد... 

نبودن کسی آزارم نمیده... 

نه از قرص خبری هست نه از گریه شبانه... 

جای تمام نداشته هام رو دو رکعت نماز صبح پر کرده!!!! 

تا خدا هست به کسی نیازی نیست!!! 

پس با خودم این جمله رو تکرار میکنم

برید گم شید آدمای بی معرفت.... 

 

آقای مشکوک سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393
این روزها .... همه جا .... حرف از " مـُـــــرغ " است،

 و در این میان .... هیچ کس....

صدای "خـــــــــروس" را نمی شنود! ....

 بیـــــــدار شدن ....

از سیــــــــر شدن .... مهــــــم تر است

اسلایدر