X
تبلیغات
من به همه چی مشکوکم

خواب آفتاب

دسته بندی : شعر
خوابيد آفتاب و جهان خوابيد

از برجِ فار، مرغکِ دريا، باز

چون مادری به مرگِ پسر، ناليد.

 

گريد به زيرِ چادرِ شب، خسته

دريا به مرگِ بختِ من، آهسته.

 

 

سر کرده باد سرد، شب آرام است.

از تيره آب ـ در افقِ تاريک ـ

با قارقارِ وحشی اردک‌ها

آهنگِ شب به گوشِ من آيد؛ ليک

در ظلمتِ عبوسِ لطيفِ شب

من در پیِ نوای  گُمی هستم.

زين‌رو، به ساحلی که غم‌افزای است

از نغمه‌های ديگر سرمستم.

 

 

می‌گيرَدَم ز زمزمه‌ی  تو، دل.

دريا! خموش باش دگر!

                             دريا،

با نوحه‌های زيرِ لبی، امشب

خون می‌کنی مرا به جگر...

                                دريا!

خاموش باش! من ز تو بيزارم

وز آه‌های سردِ شبانگاهت

وز حمله‌های موجِ کف‌آلودت

وز موج‌های تيره‌ی جانکاهت...

 

 

 

 

ای ديده‌ی دريده‌ی سبزِ سرد!

شب‌های مه‌گرفته‌ی دم‌کرده،

ارواحِ دورمانده‌ی مغروقین

با جثه‌ی کبودِ ورم‌ کرده

بر سطحِ موج‌دارِ تو می‌رقصند...

 

با ناله‌های مرغِ حزينِ شب

اين رقصِ مرگ، وحشی و جان‌فرساست

از لرزه‌های خسته‌ی اين ارواح

عصيان و سرکشی و غضب پيداست.

 

ناشادمان به‌ شادی محکومند.

بيزار و بی‌اراده و رُخ ‌درهم

يکريز می‌کشند ز دل فرياد

یکريز می‌زنند دو کف بر هم:

 

ليکن ز چشم، نفرتشان پيداست

از نغمه‌هایشان غم و کين ريزد

رقص و نشاطشان همه در خاطر

جای طرب عذاب برانگيزد.

 

با چهره‌های گريان می‌خندند،

وين خنده‌های شکلک نابينا

بر چهره‌های ماتم‌شان نقش است

چون چهره‌ی جذامی، وحشت‌زا.

 

خندند مسخ‌گشته و گيج و منگ،

مانندِ مادری که به امرِ خان

بر نعشِ چاک‌چاکِ پسر خندد

سايد ولی به دندان‌ها، دندان!

 

 

 

 

خاموش باش، مرغکِ دريايی!

بگذار در سکوت بماند شب

بگذار در سکوت بميرد شب

بگذار در سکوت سرآيد شب.

 

بگذار در سکوت به گوش آيد

در نورِ رنگ‌رفته و سردِ ماه

فريادهای ذلّه‌ی محبوسان

از محبسِ سياه...

 

 

 

 

خاموش باش، مرغ! دمی بگذار

امواجِ سرگران ‌شده بر آب،

کاين خفتگان مُرده، مگر روزی

فريادِشان برآورد از خواب.

 

 

 

 

خاموش باش، مرغکِ دريایی!

بگذار در سکوت بماند شب

بگذار در سکوت بجنبد موج

شايد که در سکوت سرآيد تب!

 

 

 

 

خاموش شو، خموش! که در ظلمت

اجساد رفته‌رفته به جان آيند

وندر سکوتِ مدهشِ زشتِ شوم

کم‌کم ز رنج‌ها به زبان آيند.

 

بگذار تا ز نورِ سياهِ شب

شمشيرهای آخته ندرخشد.

خاموش شو! که در دلِ خاموشی

آوازشان سرور به دل بخشد.

 

خاموش باش، مرغکِ دريایی!

بگذار در سکوت بجنبد مرگ...

۲۱ شهريور ۱۳۲۷


© www.shamlou.org   سایت رسمی احمد شاملو


نویسنده: آقای مشکوک | شنبه بیست و سوم فروردین 1393 - 13:50

آمدن و رفتن

دسته بندی : شعر
از آمدنم نبود گردون را سود،

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود؛

وز هیچ‌کسی نیز دو گوشم نشنود،

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود!!!!


خیام


نویسنده: آقای مشکوک | شنبه بیست و سوم فروردین 1393 - 13:44

داود گوژپشت

دسته بندی : داستانک
یک داستان زیبا از صادق هدایت


ادامه مطلب ... نویسنده: آقای مشکوک | چهارشنبه بیستم فروردین 1393 - 7:58

از روی پلک شب

دسته بندی :
شب سرشاری بود.

رود از پای صنوبرها، تا فراترها رفت.

دره مهتاب اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود.

در بلندی‌ها، ما

دورها گم، سطح‌ها شسته، و نگاه از همه شب نازک‌تر.

دست‌هایت، ساقه سبز پیامی را می‌داد به من

و سفالینه‌ انس، با نفس‌هایت آهسته ترک می‌خورد

و تپش‌هامان می‌ریخت به سنگ.

از شرابی دیرین، شن تابستان در رگ‌ها

و لعاب مهتاب، روی رفتارت.

تو شگرف، تو رها، و برازنده خاک.

فرصت سبز حیات، به هوای خنک کوهستان می‌پیوست.

سایه‌ها برمی‌گشت.

و هنوز، در سر راه نسیم.

پونه‌هایی که تکان می‌خورد.

جذبه‌هایی که به هم می‌خورد. 

" سهراب سپهری "


نویسنده: آقای مشکوک | چهارشنبه بیستم فروردین 1393 - 7:51

شراب تلخ

دسته بندی :
شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش

که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش


سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش

مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش


بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن

به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش


کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار

که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش


بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم

به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش


نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست

سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش


کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ

ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش


نویسنده: آقای مشکوک | چهارشنبه بیستم فروردین 1393 - 7:47

چند تا جمله لایک خورده!!!!

دسته بندی : حقيقت های تلخ
مگسی را کشتم، نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد است، و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است، طفل معصوم به دور سر من میچرخید، به خیالش قندم، ای دو صد نور به قبرش بارد، مگس خوبی بود من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد مگسی را کشتم...

حسین پناهی

.................................

از خدا پروا کنید؛

تا پَر وا کنید...

(شهید مصطفی چمران)

..................................

دیالوگ ماندگار زلیخا در فیلم حضرت یوسف"تو باید خیلی زیبا باشی که با وجود تو یوسف از همه ی زیبا رویان روی گرداند"

میدونید دیگه خدا رو میگه !!!!

.................................

دارم به اجزای تشکیل دهنده ام تجزیه می شوم!

آب

باد

خاک

و این آتش که تو به جانم انداخته ای...

.........................................

هنگام اعطای مدال توسط شاه به تختی:

هرچه دوستش به او گفت:

غلامرضا خم شو، فایده ای نداشت

بعد از مراسم ازش پرسیدن، چرا خم نشدی

برایت دردسر میشود، او شاه مملکت است

گفت :هر که میخواهد باشد

تختی فقط برای بوسیدن دست مادرش خم میشود

...............................

برهنه ات میکنند تا بهتر بشکنی...!

نترس! گردوی کوچک...!

آنچه سیاه میشود روی تونیست...!

دست آنهاست...

تقدیم به همه دختران سرزمینم...

..................................

بر عکس پول هایم

زندگی ام گوشه دارد!

همانجا که همیشه تنها مینشینم...

...............................

عزم آن دارم که امشب نیم مست

پای کوبان کوزهٔ دردی به دست

سر به بازار قلندر در نهم

پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم خودنمای

تا کی از پندار باشم خودپرست

پردهٔ پندار می‌باید درید

توبهٔ زهاد می‌باید شکست

 (عطار نیشابوری)

......................................

وقتی شما " جرات دوست داشتن"  او را نداشته باشید..

دیر یا زود

سر و کله یک شجاع پیدا خواهد شد...!

"گابریل گارسیا مارکز"

......................................

مثل قطار از ریل پیروی نکن!

کشتی باش

تا عظمت

دریا

زیر پای تو باشد...


نویسنده: آقای مشکوک | چهارشنبه بیستم فروردین 1393 - 7:41

چند روز قبل با يکی از اقوامم در ايران صحبت می کردم که سربازيش را در راهنمايی و رانندگی و در يکی از محله های جنوب شهر تهران ميگذراند. از خاطراتش که تعريف کرد کلی خنديدم و همين الان هم که يادم می افتد باز هم می خندم.

می نويسم شايد برای شما هم جالب باشد و کمی بخنديد.

کلاه ايمنی: در يکی از روزهای پائيزی موتور سواری از دور می امد و سرش بطور غير عادی ای برق ميزد. خيره که شدم و وقتی نزديکتر شد ديدم روی سرش قابلمه گذاشته و با کش به زير گردنش بسته!

نيمه شعبان: نزديک نيمه شعبان بود و شب. با چند تا از بچه های راهنمايی رانندگی وايساده بوديم يکی ار بچه ها جليقه های چراغ دار پوشيده بود که ناگهان يک موتوری در حاليکه از کنارمان رد می شد گفت:«جناب سروان نيمه شعبون جايی قول ندی!»

بچه های خوب: يکروز دو تا پسر بچه بعلت ترافيک نميتونستن از خيابون رد شن٬ در حاليکه دستشان را گرفته بودم و از خط کشی رد ميکردم سعی ميکردم توضيح بدم که چقدر از روی خط کشی رفتن و رعايت قوانين راهنمايی و رانندگی مهم است و انها هم ساکت گوش ميکردند٬ وقتی به آنطرف رسيديم و دستشان را ول کردم و خواستم برگردم شنيدم يکی به ديگری ميگفت:«اه ... چقدر حرف ميزد٬ سرم رفت!»

جريمه: يکروز يک ماشينی رو که جای ممنوع پارک کرده بود جريمه کردم٬ صاحبش که خانمی بود اومد و عصبانی گفت:«کدوم ديوثی منو جريمه کرده؟» جواب دادم:«خانم ما اينجا چند تا ديوث هستيم نميدانم منظورتان کدوم ماست!» خانم عصبانی گفت:«خودت رو مسخره کن.»

سيبيل: يکروز دختری داشت ورود ممنوع می رفت که نگهش داشتم و جريمه اش کردم. وقتی داشتم مينوشتم گفت:«آره بنويس بيچاره٬ اين مبلغ پول يک ساعت آرايشگاه رفتنمه.» منهم در جوابش گفتم:«پس شما که اينقدر وضعت خوبه يه فکری هم بحال سيبيلات کن.»

دمپايی: يکروز که سر پست داده بودم واکسی کفش هام رو واکس بزنه همکارم زنگ زد که فلانی سر پست باش که دارن ميان از هولم با دمپايی واکسی دويدم سر پستم. وقتی جناب سر هنگ اومد نمی دونست بخنده يا ژست عصبانی بگيره. سرش رو تکونی داد و گفت:«فلانی تو خودت بودی چه ميکردی؟»

لطف: يکروز يک موتوری که تو خیابون محل وظيفه ام دکانی داشت ميخواست لطف کنه و منو تا يه مسيری برسونه. تو راه گفت:«خودمونيم جناب سروان٬ شما افسر های راهنمايی رانندگی آدمهای گهی هستيد.» مونده بودم جواب چی بدم...



نویسنده: آقای مشکوک | چهارشنبه بیستم فروردین 1393 - 7:19
عکس های بسیار زیبا از عسل بدیعی در سال 91

 

 

 


ادامه مطلب ... نویسنده: آقای مشکوک | شنبه شانزدهم فروردین 1393 - 18:9
بارسلونا موفق شد با پيروزي در برنابئو مقابل رئال مادريد در يک قدمي صدر جدول قرار بگيرد.
 

ادامه مطلب ... نویسنده: آقای مشکوک | شنبه نهم فروردین 1393 - 13:9

بگو يا رب

دسته بندی : شعر

بگو يا رب
چه بد گفتم؟، چه بد كردم؟
كه نزدت خويشتن را ديو و دد كردم
به جز عشقي كه دردش را به من دادي
به من يا رب چه بخشيدي كه رد كردم؟
فقط در عاشقي يا رب، مدد گفتم ، شدم عاشق، تمناي مدد كردم
شب مستي اگر يك توبه بشكستم
سحر تكرار توبه، صد به صد كردم
به سيلابم كشاندي، زير و بم ديدم
تحمل در عذاب جذر و مد كردم
برايم آتش دوزخ، فرستادي
برايت لاله ها را در سبد كردم
گرفتي جامه فخر مرا از من
صبورانه كُله را از نمد كردم
نشانم ده اگر يك مور آزردم
اگر يك دانه گندم را لگد كردم
مرا يا رب نمي خواهي،
گناه از تو ،
اگر نفرين به اين دنياي بد كردم
به حرفم گوش كن يا رب ،به دردم گوش كن يارب
اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش كن يا رب

 

"هایده "


نویسنده: آقای مشکوک | پنجشنبه هفتم فروردین 1393 - 12:56

زبان نگاه

دسته بندی :

 

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ،ارنه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت

گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر

وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

 

" هوشنگ ابتهاج "


نویسنده: آقای مشکوک | پنجشنبه هفتم فروردین 1393 - 12:51

دو رکعت خلوت با خدا به تمام رفاقت ها می ارزد...

دسته بندی : يه کم درد دل با شما ...
من امروز از نو متولد شدم

حافظه خودم و گوشیم خالی شده از آدمهایی ک قرار نیست

دیگه بهشون فکر کنم!!!! 

پاکه پاکم! 

درست مثل روز اول تولد... 

نبودن کسی آزارم نمیده... 

نه از قرص خبری هست نه از گریه شبانه... 

جای تمام نداشته هام رو دو رکعت نماز صبح پر کرده!!!! 

تا خدا هست به کسی نیازی نیست!!! 

پس با خودم این جمله رو تکرار میکنم

برید گم شید آدمای بی معرفت.... 



نویسنده: آقای مشکوک | یکشنبه هجدهم اسفند 1392 - 7:40

 

 
این جشنواره‌ای بود که در آن، فیلم نرم و لطیف و خانوادگی و لوس بهروز افخمی را، بر آثار مقوی، چون "چ" و "عصبانی نیستم"! و "آرایش غلیظ" و "خط ویژه" و "رد کارپت" و "کلاشینکف" ترجیح دادند. و احمدرضا درویش، جوایز اصلی را...
 
 

ادامه مطلب ... نویسنده: آقای مشکوک | یکشنبه یازدهم اسفند 1392 - 17:52

آغوش تو

دسته بندی : شعر

ترا آغوش گرمی بود مرا مستی و حیرانی  

ترا شرمی دروغین و من و سودای عریانی

 

ترا چشمی به فردا بود مرا اعجاز بی خوابی

ترا یک بوسه شیرین،مرا احساس بی تابی

 

ترا  رویای  اربابی ، مرا  اهدای  قربانی

ترا مکر  و خیانتها  ،  مرا  انکار  بینایی

 

به قلم آقای مشکوک - پاییز ۹۰


نویسنده: آقای مشکوک | شنبه سوم اسفند 1392 - 17:45
 

 


نویسنده: آقای مشکوک | جمعه دوم اسفند 1392 - 13:0

مرغ همسایه

دسته بندی : دل نوشته های خودم
 

 

 تو گلوبند یاقوت آذین اندامت بود

 

           و من ...

 

 از شوق داشتن النگویی مسی !

 

  خواب شبانه ام می رمید ...

 

                 ترا استاد نوکر بود

 

   و من ...

 

           راه مکتبم پر از سنگلاخ !!!

 

  تو تنها همسایه ای نبودی

 

           که مرغشان صدایی همچون صدای غاز داشت !!!!!

 

 

نوشته شده توسط : آقای مشکوک

 

۲۹/۵/۱۳۹۲


نویسنده: آقای مشکوک | جمعه هجدهم بهمن 1392 - 12:35

بی معرفت

دسته بندی :
هوا سرده
خونه سرده
زندگی سرده
دوستا سرد ان
دستام سرد ان
فقط آغوش گرم تو مونده که اونم تو دریغ میکنی بی معرفت !!!!

 


نویسنده: آقای مشکوک | چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 - 16:58

پوچ

دسته بندی :
 

پرم از پوچی... 

مثال میشی در پوستین خون آلود گرگی پیر!! 

یا مثال لبانی نازک مو، که در خرابه های امیدش

                                                            سیگار دود می کند.

کاوه ام و شمشیرم در رکاب ضحاک می چرخد! 

   طبلم و نیستم جز صدایی بیش... 

پولادی ترک دارم! 

     پیر زنی چروکیده ک سالهاست گونه اش

                    به خود بوسه ای ندیده... 

ابری بی بارم و دهقان از وجودم بیزار !

پرم از پوچی... 



این قطعه هنوز کامل نیست، ایشالا به زودی کاملش رو میذارم


نویسنده: آقای مشکوک | دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 - 0:38

شب زفاف

دسته بندی :
 

تو در بستر رقیب خفته ای... 

     و من! 

چون یهودا هزاران بار با خود سکه های پشیمانی ام را میشمرم ....

دامنت گلگون میشود از لکه های عصمت !! 

و من! 

در شب زفاف دردانه ام

دل آشوبم عرق جبین رقیب چشمانت را نسوزاند !!!  

 

به قلم : آقای مشکوک

 


نویسنده: آقای مشکوک | دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 - 0:30

دو راهب و دختر زیبا

دسته بندی : داستانک

www.roozgozar.com-1435

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.

لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.

از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست

هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .

یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.

سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .

راهبها به راهشان ادامه دادند.

اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ”

مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونیکه در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ ”

و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ ”

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ،اما دیگر تحملش طاق شد

و جواب داد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! “


نویسنده: آقای مشکوک | شنبه بیست و هشتم دی 1392 - 19:30

دوست می دارم ...

دسته بندی : مخاطب خاص!

 

من دلم را که می تپد با تو ـ گرچه گمراه ـ دوست می دارم

با تو معدود خنده هایم را ـ گرچه کوتاه ـ دوست می دارم 


چشم خود را که دیده بود تو را، دست خود را که چیده بود تو را

پای خود را که مدتی شده بود، با تو همراه دوست می دارم


هر کسی را که دارد از تو نشان، همه را فارغ از زمان و مکان

مثل عکس جوانی ات که در آن، شده ای ماه دوست می دارم


غصه را در پی رمیدن تو، گریه را درپس ندیدن تو

لحظه ای را که بعد دیدن تو ، می کشم آه ... دوست می دارم 


یادم آمد ... غزل که می گفتم ؛ دوست می داشتی و می خواندی

به همین خاطر است شعرم را ، گاه و بی گاه دوست می دارم


تو عیار محبتم شده ای دوستت دوست ، دشمنت دشمن

هرکسی را که دوستت دارد، ناخودآگاه دوست می دارم

 

" برای گوهرم که هر چی عشق و احساس برایم به جا مانده را قربانی یک لبخندش خواهم نمود "


نویسنده: آقای مشکوک | شنبه بیست و هشتم دی 1392 - 19:8

راه بد

دسته بندی : جملات امروزی

راه بدی را انتخاب کرده بودم برای نگه داشتنت

صداقت؛

مهربانی؛

زیاد به “تو” توجه داشتن؛

و خیلی حماقت های دیگر...

این روزها، هرچه خائن تر باشی،

دوست داشتنی تری..


نویسنده: آقای مشکوک | شنبه بیست و هشتم دی 1392 - 19:5

دو دیوانه

دسته بندی : شعر

می خواهم از این آینه ها خانه بسازم

یک خانه برای تو جداگانه بسازم


یک خانه ی صحرایی بی سقف پُر از گُل

 با دور نمای پَر پروانه بسازم


من در بزنم ، باز کنی ، از تو بپرسم

آماده ای از خواب تو افسانه بسازم؟


هر صبح مربای غزل ، ظرف عسل ، من

 با نان تن داغ تو صبحانه بسازم


شاید به سرم زد ، سر ظهری ، دم عصری

 در گوشه آن مزرعه میخانه بسازم


وقتی که تو گنجشک منی ، من بپرم باز

یک لانه به ابعاد دو دیوانه بسازم


می ترسم از آن روز خرابم کنی و من

 از خانه آباد تو ویرانه بسازم


نویسنده: آقای مشکوک | شنبه بیست و هشتم دی 1392 - 19:5

پرنده مردنی ست ...

دسته بندی :
 
 
 
 
 
خاک بر سرِ تمامِ این کلمات

اگر تو از میانِ تمامشان

نفهمی من دلتنگم . . . !
 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

 معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی ست

   " فروغ "
 
 

نویسنده: آقای مشکوک | پنجشنبه دوازدهم دی 1392 - 18:47

جنازه متحرک

دسته بندی : شعر
 

 

در من جنازه ای متحرک بود با خواب های قی شده سر می کرد

در تو سری که می زند از دیوار... و قرص هات داشت اثر می کرد

با فلسفه به حکم شکم سیری، با منطق شکسته ی تعمیری!

شب ها درخت سرو اساطیری در باغ، واردات تبر می کرد

استاد از ازل به عدم می رفت، از کوچه ی بغل به حرم می رفت

تا از شکم به زیر شکم می رفت، اردک اگر نبود پسر می کرد!!

ماهی شدی به وسوسه ی اِشراق! شب های درک هستی و استفراغ

رگ می زدی به تیغ ترین برّاق! خون، کوسه را اگرچه خبر می کرد

با بنگ در میان جنون رفتن، با یک سرنگ داخل خون رفتن

با شال سبز تلویزیون رفتن!!... پرواز روی بالش پر می کرد!

از اوّلی و سینی ِ بی چایی، از دوّمی و فکر خودارضایی

سیگار می کشید به تنهایی، گریه به یاد هر دو نفر می کرد

تردید شعله در دل فندک بود، درک یقین به واسطه ی شک بود

هر روز توی کار کنیزک بود، شب ها کدو به آلت خر می کرد

آماده بود آهن و سنگ و چوب، در فال ها مکان و زمانی خوب

شام و زن و بساط تل و مشروب... تا آخرین چریک، خطر می کرد!

از اینکه باز عاشق من باشید، تا بچه ای که زیر خودش شاشید

مغز مرا به پنجره می پاشید، قلب مرا جنون زده تر می کرد

پاییز بود و در تو بهاری داشت، آوازهای گریه درآری داشت!

من بود و با نگاه تو کاری داشت، مستی که توی کوچه گذر می کرد

در انتظار صوت و صدایی بود، در انتظار حرکت پایی بود!

خوابیده بود و فکر رهایی بود، یک روز از این دیار سفر می کرد...

 

" سید مهدی موسوی "


نویسنده: آقای مشکوک | دوشنبه نهم دی 1392 - 11:5

آخرین مطالب

» خواب آفتاب ( شنبه بیست و سوم فروردین 1393 )
» آمدن و رفتن ( شنبه بیست و سوم فروردین 1393 )
» داود گوژپشت ( چهارشنبه بیستم فروردین 1393 )
» از روی پلک شب ( چهارشنبه بیستم فروردین 1393 )
» شراب تلخ ( چهارشنبه بیستم فروردین 1393 )
» چند تا جمله لایک خورده!!!! ( چهارشنبه بیستم فروردین 1393 )
» خاطرات یک افسر راهنمایی و رانندگی ( چهارشنبه بیستم فروردین 1393 )
» 4 سکانس " از زندگی تا مرگ " زنده یاد عسل بدیعی ( شنبه شانزدهم فروردین 1393 )
» هتریک مسی در ال کلاسیکو و اشکهای رئال .... ( شنبه نهم فروردین 1393 )
» بگو يا رب ( پنجشنبه هفتم فروردین 1393 )
» زبان نگاه ( پنجشنبه هفتم فروردین 1393 )
» دو رکعت خلوت با خدا به تمام رفاقت ها می ارزد... ( یکشنبه هجدهم اسفند 1392 )
 

لینکستان

ADS

درباره ما

 {roozgozar.com} -->