بدون شرح

دسته بندی :
هر وعده که دادند به ما باد هوا بود

 هر نکته که گفتند غلط بود و ریا بود

 

 چوپانی این گله به گرگان بسپردند 

 این شیوه و این قاعده ها رسم کجا بود ؟ 

 

رندان به چپاول سر این سفره نشستند 

 اینها همه از غفلت و بیحالی ما بود!

 

 خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند 

 هر چیز در این خانه بی برگ و نوا بود .

 

 گفتند چنینیم و چنانیم دریغا ...

 اینها همه لالایی خواباندن ما بود !

 

 ایکاش در دیزی ما باز نمی ماند 

 یا کاش که در گربه کمی شرم و حیا بود!

 

ایرج میرزا


نویسنده: آقای مشکوک | شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ - 6:56

شیر

دسته بندی :
ﺗﺎﺑﺤﺎﻝ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﭘﯿﺶ ﺁﻣﺪﻩ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﻮﯾﺪ ، ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ ﭼﺮﺍ "ﺷﯿﺮ" ﺭﺍ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺟﻨﮕﻞ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ؟!

 

ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ :

ﻧﻪ ﺑﺪﻥ ﻭﺭﺯﯾﺪﻩ ی ﮔﻮﺭﯾﻞ،

ﻧﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺑﺎﺯﻭی ﺧﺮﺱ،

ﻧﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﭘﻠﻨﮓ،

ﻧﻪ ﺧﯿﺰ ﺁﻫﻮ،

ﻧﻪ ﺩﺭﻧﺪﮔﯽ ﮔﺮﮒ،

ﻧﻪ ﺷﮑﻤﺒﺎﺭﮔﯽ ﮐﻔﺘﺎﺭ،

ﻧﻪ ﺣﯿﻠﻪ ﮔﺮﯼ ﺭﻭﺑﺎﻩ

ﻭ ﻧﻪ........

را ندارد.

 

ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺳﺒﺐ ﺍﯾﻦ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺑﺮﺍﯼ "ﺷﯿﺮ" ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ؟!

 

 

"ﺷﯿﺮ" ﺭﺍ ﺑﺪﻟﯿﻞ ﺧﺼﺎﯾﺺ ﺭﻓﺘﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺩ "ﺳﻄﺎﻥ ﺟﻨﮕﻞ" ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ، ﺯﯾﺮﺍ :

 

ﺷﯿﺮ ﺗﺎ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺷﮑﺎﺭ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ

‏(ﺩﺭﻧﺪﻩ ﺧﻮ ﻧﯿﺴﺖ)

 

ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﺷﮑﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻧﯿﺎﺯﺵ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻧﯿﺎﺯﺵ

‏(ﻃﻤﺎﻉ ﻧﯿﺴﺖ)

 

ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻗﻮﯾﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺻﯿﺪ ﺍﻧﺘﺤﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﺪ

(ﺿﻌﯿﻒ ﮐﺶ ﻧﯿﺴﺖ)

 

ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻣﺎﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺭ ﺩﺍﺭ ﺭﺍ انتخاﺏ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ

‏(ﺭﺣﻢ و شفقت ﺩﺍﺭﺩ‏)

 

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺷﮑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺗﻐﺬﯾﻪ ﮐﻨﻨﺪ

‏(ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺷﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﺩ)

 

ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﻭ ﯾﺎ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺮﺱ ﺳﺎﯾﺮ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻧﻤﯿﮕﺬﺍﺭد

(ﺑﻠﻨﺪ ﻧﻈﺮ ﻭ ﺳﻔﺮﻩ ﮔﺬﺍﺭ ﺍﺳﺖ)

 

ﻭ در ﺁﺧﺮ ﺑﻮﻗﺖ ﮐﻬﻮلت ﻭ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﺍﺯ ﮔﻠﻪ ﺟﺪﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺒﺎﺷﺪ ....

 

همیشه "ﺷﯿﺮ" ﺑﺎﺷﯿﺪ!


نویسنده: آقای مشکوک | شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ - 6:54

خریدار جهنم

دسته بندی :
در قرون وسطی، کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد، دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد، تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت: قیمت جهنم چقدر است؟

 

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه.

 

مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید. کشیش روی کاغذ پاره‌ای نوشت: سند جهنم

 

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. سپس به میدان اصلی شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم را خریدم، این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم!


نویسنده: آقای مشکوک | شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ - 6:52

جهل مردم

دسته بندی :
هنوز!

درهمين نزديكي ما!

مردى گوسفند می کشد و خونش را به ماشين چند صد ميليونى اش ميمالد !

پسری پشت ماشینش می نویسد : بیمه قمر بنی هاشم; يا مي نويسد يا جد فلاني اما مثل یابو میراند!

هنوز برای ازدواج استخاره می کنند نه تحقیق!

هنوز توی چاه پول می ریزند و نامه عربی پست می کنند!

هنوز مردم چشم ديدن بوسه عشق را ندارند درحاليكه براي ديدن صحنه اعدام باشوق حاضر مي شوند!

هنوز قبل از پدر شدن حتي يك كتاب تربيت كودك پارسی نمي خوانند اما هرشب در مسجد کلمات عربی که معنی آنها را نمیداند در قالب دعا بارها تکرار میکند!

درحاليكه تنها نان آور همسايه، بعلت بيماري و بي پولي درحال مرگ است ، فرسنگها مسير را جهت زيارت خدايي ميروند كه خودش گفته از رگ گردنتان به شما نزديكترم…

هنوز بر آزادگی حسین اشک میریزند اما حاضر نیستند یکروز آزاده زندگی کنند

زبانشان پر است از جملات زیبا اما عملشان سرشار از زشتی و ناپاکی است!

آری این است بلای تعصب کور کورانه جاهلی! بلای خانمانسوز ایران

بیاد دیالوگی ماندگار از سریال امام‌علی (ع) افتادم:

"معاویه:

قوی‌تر از ذوالفقار علی سراغ داری؟

عمروعاص:

آری، جهل مردم...!"


نویسنده: آقای مشکوک | شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ - 6:50

دیوار

دسته بندی :
دور ما دیوار بود و لای هر دیوار موش..

ترس در دل داشتیم از سایه ی آدمفروش!!

 

باید از امروز همرنگ جماعت بود پس...

گرگ هم بودی لباس گوسفندان را بپوش!!

 

رنج ما بردیم و گنجش دست از ما بهتران...

«سخت می گیرد جهان بر مردمان سختکوش»

 

ما که هم از «اسب» افتادیم و هم از «اصل مان»

روی زین بودیم و می مانیم زین پس زین به دوش!!

 

حق ما چون قالبی یخ آب شد در دست تو....

پس بنوش آن را که خون ما نمی آید بجوش!!

 

سهم ما از زندگی عمری چریدن بود و بس....

پس حلالت بادچوپان! هرچه میدوشی بدوش !!!


نویسنده: آقای مشکوک | شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ - 6:48

ایمان

دسته بندی :
مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد در خطبه هایش هر روز دعا می کرد خداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود.روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فرو ریخت.و میخانه ویران شد.صاحب میخانه نزد امام جماعت رفت و گفت تو دعا کردی میخانه من ویران شود پس باید خسارتش را بدهی!

امام جماعت گفت مگر دیوانه شدی! مگر می شود بادعای من زلزله بیاید و میخانه ات خراب شود! پس به نزد قاضی رفتند.

قاضی با شنیدن ماجرا گفت: در عجبم که صاحب میخانه به خدای توایمان دارد، ولی تو که امام جماعت هستی به خدای خود ایمان نداری!!!!!

 

صادق هدایت


نویسنده: آقای مشکوک | شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ - 6:47

عزاداری ماهی ها

دسته بندی :
دریانوردان پیش از این در مورد دسته‌های تشیع‌کننده جنازه و رفتارهای عزاداری در میان دلفین‌های پوزه‌بطری گزارش داده بودند اما اکنون یک پژوهش جدید حاکی از آن است که دلفین‌های خالدار اقیانوس اطلس نیز در زمان مرگ کودکانشان عزاداری می‌کنند.

دانشمندان دانشگاه پورتوی پرتغال از نمایش رفتار محبت‌آمیز توسط چهار دلفین بالغ در تشییع جنازه یک بچه دلفین در نزدیکی ساحل مادیرا در پرتغال خبر دادند.

این محققان به بررسی دو نمونه رفتار محبت‌آمیز و دلسوزانه در میان دلفین‌ها پرداختند.

 

نمونه اول توسط یک قایق‌ران گردشگر در میان چهار دلفین بالغ مشاهده شد که بدن یک بچه دلفین مرده را برای نیم ساعت بر روی پشت و سر خود حمایت می‌کردند.

نمونه دوم توسط یکی از کارکنان یک قایق تحقیقاتی مشاهده شد که طی آن یک دلفین احتمالا مادر، بدن فرزند مرده خود را روی سطح آب حمل می‌کرد.

 

معاینات پس از مرگ بر روی این دلفین‌های مرده و همچنین دو بچه دلفین مرده دیگر که به تنهایی روی آب شناور بودند، انجام شد. بر اساس نتایج بدست آمده، هر چهار دلفین به علل طبیعی و نه بخاطر شکار یا رفتارهای وحشیانه گروهی مرده بودند.

به گفته محققان، نمونه‌های دیگر تشییع جنازه دلفین‌های مرده توسط دلفین‌های دیگر برای چند روز مشاهده شده بود اما بنظر می‌رسد که دلفین‌های خالدار اقیانوس اطلس بسیار سریع و پیش از آغاز متلاشی شدن بچه دلفین‌های مرده عزاداری می‌کنند.

 

دلفین‌های پوزه‌بطری، سمور آبی، فک بندرگاه، میمون‌ها و فیل‌ها در میان حیواناتی هستند که بنظر می‌رسد برای اعضای مرده خانواده خود عزاداری می‌کنند.

 

اگرچه اثبات این مطلب بسیار مشکل است اما محققان بر این تصورند که می‌توان دلفین‌های خالدار را در گروه دارای هوش هیجانی جای داد.

به باور دانشمندان، حیواناتی مانند فیل‌ها و نهنگ خلبان که زمان طولانی و گاهی حتی بیش از 60 سال در کنار هم زندگی می‌کنند، می‌توانند عزاداری کنند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نویسنده: آقای مشکوک | شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ - 6:46

یک سال گذشت

دسته بندی :
سلام

یک سال گذشت ....

از ورود یک اسم توی صفحه دوم شناسنامه ام

هرچند کسی یادش نبود

اما خودم

توی دلم !

برای این اتفاق مبارک جشن گرفتم !!!

روزای تلخ دیگه تموم شد

زندگی داره آروم آروم با دلم راه میاد

روزای سختی رو پشت سر گذاشتم

همین باعث شد به ازدواج اصلا فکر هم نکنم

اما خدا خواست و حالا از زندگیم خیلی راضی ام

خوش اومدی بانوی من ...


نویسنده: آقای مشکوک | شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ - 6:39
گفت دانایى که گرگى خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر

... لاجرم جارى است پیکارى بزرگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

اى بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

اى بسا زور آفرین مردِ دلیر
مانده در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مى‌شود انسان پاک

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند
خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند

هرکه از گرگش خورد دائم شکست
گرچه انسان مى‌نماید، گرگ هست

در جوانى جان گرگت را بگیر
واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر
ناتوانى در مصاف گرگ پیر

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند
گرگهاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگها فرمان روایى مى‌کنند

این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشان آشنایان همند

گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب

 


نویسنده: آقای مشکوک | دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ - 12:12
 
نویسنده: آقای مشکوک | چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ - 19:0

مرغ همسایه

دسته بندی : دل نوشته های خودم
 

 

 تو گلوبند یاقوت آذین اندامت بود

 

           و من ...

 

 از شوق داشتن النگویی مسی !

 

  خواب شبانه ام می رمید ...

 

                 ترا استاد نوکر بود

 

   و من ...

 

           راه مکتبم پر از سنگلاخ !!!

 

  تو تنها همسایه ای نبودی

 

           که مرغشان صدایی همچون صدای غاز داشت !!!!!

 

 

نوشته شده توسط : آقای مشکوک

۲۹/۵/۱۳۹۲


نویسنده: آقای مشکوک | جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ - 12:35

بی معرفت

دسته بندی :
هوا سرده
خونه سرده
زندگی سرده
دوستا سرد ان
دستام سرد ان
فقط آغوش گرم تو مونده که اونم تو دریغ میکنی بی معرفت !!!!


نویسنده: آقای مشکوک | چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ - 16:58

پوچ

دسته بندی :
 

پرم از پوچی... 

مثال میشی در پوستین خون آلود گرگی پیر!! 

یا مثال لبانی نازک مو، که در خرابه های امیدش

                                                            سیگار دود می کند.

کاوه ام و شمشیرم در رکاب ضحاک می چرخد! 

   طبلم و نیستم جز صدایی بیش... 

پولادی ترک دارم! 

     پیر زنی چروکیده ک سالهاست گونه اش

                    به خود بوسه ای ندیده... 

ابری بی بارم و دهقان از وجودم بیزار !

پرم از پوچی... 



این قطعه هنوز کامل نیست، ایشالا به زودی کاملش رو میذارم


نویسنده: آقای مشکوک | دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ - 0:38

شب زفاف

دسته بندی :
 

تو در بستر رقیب خفته ای... 

     و من! 

چون یهودا هزاران بار با خود سکه های پشیمانی ام را میشمرم ....

دامنت گلگون میشود از لکه های عصمت !! 

و من! 

در شب زفاف دردانه ام

دل آشوبم عرق جبین رقیب چشمانت را نسوزاند !!!  

 

به قلم : آقای مشکوک


نویسنده: آقای مشکوک | دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ - 0:30

دو راهب و دختر زیبا

دسته بندی : داستانک

www.roozgozar.com-1435

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.

لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.

از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست

هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .

یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.

سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .

راهبها به راهشان ادامه دادند.

اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ”

مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونیکه در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ ”

و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ ”

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ،اما دیگر تحملش طاق شد

و جواب داد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! “


نویسنده: آقای مشکوک | شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ - 19:30

دوست می دارم ...

دسته بندی : مخاطب خاص!

 

من دلم را که می تپد با تو ـ گرچه گمراه ـ دوست می دارم

با تو معدود خنده هایم را ـ گرچه کوتاه ـ دوست می دارم 


چشم خود را که دیده بود تو را، دست خود را که چیده بود تو را

پای خود را که مدتی شده بود، با تو همراه دوست می دارم


هر کسی را که دارد از تو نشان، همه را فارغ از زمان و مکان

مثل عکس جوانی ات که در آن، شده ای ماه دوست می دارم


غصه را در پی رمیدن تو، گریه را درپس ندیدن تو

لحظه ای را که بعد دیدن تو ، می کشم آه ... دوست می دارم 


یادم آمد ... غزل که می گفتم ؛ دوست می داشتی و می خواندی

به همین خاطر است شعرم را ، گاه و بی گاه دوست می دارم


تو عیار محبتم شده ای دوستت دوست ، دشمنت دشمن

هرکسی را که دوستت دارد، ناخودآگاه دوست می دارم

 

" برای گوهرم که هر چی عشق و احساس برایم به جا مانده را قربانی یک لبخندش خواهم نمود "


نویسنده: آقای مشکوک | شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ - 19:8

دو دیوانه

دسته بندی : شعر

می خواهم از این آینه ها خانه بسازم

یک خانه برای تو جداگانه بسازم


یک خانه ی صحرایی بی سقف پُر از گُل

 با دور نمای پَر پروانه بسازم


من در بزنم ، باز کنی ، از تو بپرسم

آماده ای از خواب تو افسانه بسازم؟


هر صبح مربای غزل ، ظرف عسل ، من

 با نان تن داغ تو صبحانه بسازم


شاید به سرم زد ، سر ظهری ، دم عصری

 در گوشه آن مزرعه میخانه بسازم


وقتی که تو گنجشک منی ، من بپرم باز

یک لانه به ابعاد دو دیوانه بسازم


می ترسم از آن روز خرابم کنی و من

 از خانه آباد تو ویرانه بسازم


نویسنده: آقای مشکوک | شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ - 19:5

راه بد

دسته بندی : جملات امروزی

راه بدی را انتخاب کرده بودم برای نگه داشتنت

صداقت؛

مهربانی؛

زیاد به “تو” توجه داشتن؛

و خیلی حماقت های دیگر...

این روزها، هرچه خائن تر باشی،

دوست داشتنی تری..


نویسنده: آقای مشکوک | شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ - 19:5

پرنده مردنی ست ...

دسته بندی :
 
 
 
 
 
خاک بر سرِ تمامِ این کلمات

اگر تو از میانِ تمامشان

نفهمی من دلتنگم . . . !
 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

 معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی ست

   " فروغ "
 

نویسنده: آقای مشکوک | پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ - 18:47

جنازه متحرک

دسته بندی : شعر
 

 

در من جنازه ای متحرک بود با خواب های قی شده سر می کرد

در تو سری که می زند از دیوار... و قرص هات داشت اثر می کرد

با فلسفه به حکم شکم سیری، با منطق شکسته ی تعمیری!

شب ها درخت سرو اساطیری در باغ، واردات تبر می کرد

استاد از ازل به عدم می رفت، از کوچه ی بغل به حرم می رفت

تا از شکم به زیر شکم می رفت، اردک اگر نبود پسر می کرد!!

ماهی شدی به وسوسه ی اِشراق! شب های درک هستی و استفراغ

رگ می زدی به تیغ ترین برّاق! خون، کوسه را اگرچه خبر می کرد

با بنگ در میان جنون رفتن، با یک سرنگ داخل خون رفتن

با شال سبز تلویزیون رفتن!!... پرواز روی بالش پر می کرد!

از اوّلی و سینی ِ بی چایی، از دوّمی و فکر خودارضایی

سیگار می کشید به تنهایی، گریه به یاد هر دو نفر می کرد

تردید شعله در دل فندک بود، درک یقین به واسطه ی شک بود

هر روز توی کار کنیزک بود، شب ها کدو به آلت خر می کرد

آماده بود آهن و سنگ و چوب، در فال ها مکان و زمانی خوب

شام و زن و بساط تل و مشروب... تا آخرین چریک، خطر می کرد!

از اینکه باز عاشق من باشید، تا بچه ای که زیر خودش شاشید

مغز مرا به پنجره می پاشید، قلب مرا جنون زده تر می کرد

پاییز بود و در تو بهاری داشت، آوازهای گریه درآری داشت!

من بود و با نگاه تو کاری داشت، مستی که توی کوچه گذر می کرد

در انتظار صوت و صدایی بود، در انتظار حرکت پایی بود!

خوابیده بود و فکر رهایی بود، یک روز از این دیار سفر می کرد...

 

" سید مهدی موسوی "


نویسنده: آقای مشکوک | دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ - 11:5

بارسلونا

دسته بندی : گوناگون
 

 

 

 

 

بارسلون شهر زیبای کاتالان‌ها، شهر گائودی، شهر فوتبال، شهر آفتاب و دریا، و بزرگترین فرزند مدیترانه است.

بارسلون همان‌ است که از یک شهر اروپایی انتظار دارید؛ دریا و ساحل، رستوران‌ها و کافه‌هایی که تا پاسی از شب گذشته بازند، خیابان‌های پر توریست، آثار دیدنی و موزه‌ها، آثار معماری معروف، خرید و تفریح. بارسلون شهری‌ست برای همه؛ شهری پر جنب‌و‌جوش و شاد و زیباست و هر چند روزی هم که آن‌جا بمانید، باز هم جایی برای دیدن دارد. می‌توانید تمام وقتتان را به استراحت کردن ، شنا و آفتاب بگذرانید و عصرها، بعد از خرید کردن از مغازه‌های رنگارنگ شهر، در رستوران‌هایش مهمان غذاهای خوشمزه‌ی اسپانیایی باشید و از زنده بودن شهر در شب‌ها لذت ببرید؛ یا می‌توانید توریست نقشه‌ به‌دست فعالی باشید و موزه‌ها و آثار دیدنی را یکی پس از دیگری ببینید و عکس بگیرید و باز هم وقت کم بیاورید. معمولاً انتخاب توریست‌هایی که برای اولین بار به این شهر سفر می‌کنند، ترکیبی از هر دو است. بارسلون با همه‌ی تفاوت‌های فرهنگی‌اش با سایر شهرهای اسپانیا (زبان، فرهنگ و نژاد کاتالان‌ها که متفاوت از سایر اسپانیایی‌هاست) از زیباترین و رویایی‌ترین شهر‌های این کشور است.

 

 

 

 


ادامه مطلب ... نویسنده: آقای مشکوک | یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ - 10:52

گوهر ناياب

دسته بندی : شعر
از آن اميدوار وعده فردا کني ما را
که با اين شيوه حالي، از سر خود وا کني ما را
 
از آن خندي به روي مدعي همچون قدح اي گل
که گريان در ميان بزم، چون مينا کني ما را
 
تو گرمي از وفا با غير و من ميسوزم از غيرت
هلاک اي دوست، زين دشمن پرستي ها کني ما را
 
چنين گوهر به دست هر کسي آسان نمي افتد
مده از کف، که مشکل بعد از اين پيدا کني ما را
 
چه پرسي کز رخ و قدت کدامين خوبتر باشد؟
سراپا ناز من، حيران ز سر تا پا کني ما را
 
به جان، شرمنده لطف توايم اي چرخ بازيگر
که با آزار خود، بيزار از دنيا کني ما را
 
نهان در زير دامن، آتش سوزان نمي ماند
تو اي سوز محبت، عاقبت رسوا کني ما را
 
رهي، از بس کني توصيف صحراي جنون، ترسم
که آخر همچو خود مجنون آن صحرا کني ما را

١٣٢٠

رهی معیری

" من عاشق این غزلم . تقدیم به گوهر نایاب زندگیم "


نویسنده: آقای مشکوک | جمعه ششم دی ۱۳۹۲ - 13:16

بیزارم ....

دسته بندی : جملات امروزی
 

 

 

بیزارم...

به ناچار بیزارم...

از معلمی که کتاب فروغم را خورد...

از معلمی که فریدونم را تحویل مدیر داد...

از مدیری که فریدونم را خورد...

از ناظمی که دفتر عقایدم را پاره کرد...

از ناظمی که عقایدم را خورد...

بیزارم از روز تولدم!

از ناظمی که تولدم را خورد...

از ناظمی که کیکم را تحویل مدیر داد...

از مدیری که کیکم را خورد...

بیزارم از دبیر دین و زندگی ام...

از دینش که دروغ است...و از زندگی اش...

که خورد...

از مانتوی بلند سبزش که سنبل نجابت است...

و از همکار مردش که نجابتش را خورد..

بیزارم از برادری که حق خواهر یتیمش را خورد...

و از چادر کش دار مریم...

و از پسر عموی هرزه اش که دیشب بکارتش را خورد...

بیزارم از دبیر تاریخمان که تاریخ ملی شدن نفت را فراموش کرد...

و از فرط فراموشی کتاب تاریخش را خورد...

بیزارم از روزهای اوج ایران... و از مرد دروغگوی قد کوتاه...

از همانکه  نام ایران را نگه داشت

و روزهای اوجش را خورد...

بیزارم از گربهء پیر ۷ هزار ساله

و از بچه موش همسایه که گربهء پیرمان را خورد!

و بیزارم از دختر ۶ ساله ای که که با مرد عشق و رحمت زفاف میکند...

و مردی که عشق و رحمتش را

خورد...

 وبیزارم از تریلی ۱۲ چرخی که پدرم را له کرد...

و سرنوشتی که پدرم را خورد...

و از بزگواری مادری که جوانی اش را خورد...

و از تو...

از مردی که روبه رویم نشست و "دوستت دارمش" را خورد...

و از خودم...

که خودش را خورد..


 

 و از دختری که حالا بدجور خُرد است...

خُردِ     خُردِ     خُرد!

 

" این پست رو به عشق اون دخترای نجیبی گذاشتم که از دنیای کثیف ما متنفرن "


نویسنده: آقای مشکوک | جمعه هشتم آذر ۱۳۹۲ - 19:42

ما چون ز ذری .....

دسته بندی : شعر

 

 

 

 

ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی  و  رمیدیم ، رمیدیم

کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است

انگار که دیدیم ، ندیدیم  ندیدیم

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن

گر میوه یک باغ نچیدیم ،  نچیدیم

سر تا به قدم تیغ  دعاییم  و  تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم ، رسیدیم

((وحشی)) سبب دوری و این قسم سخنها

آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

 

" وحشی بافقی "


نویسنده: آقای مشکوک | جمعه هشتم آذر ۱۳۹۲ - 10:33

اشکهای آسمان

دسته بندی :
 

 

آسمان غرید...

پیرزن قابله با وحشت گفت :

 " وقت زایمان خورشید است "

            کودکی خردسالم

از این واژه گان چیزی نمیدانم

پشت دیوار کوچه باغی

     سیب سرخی در دست

بی هراس از غرش رعد

   میدوم تا خانه تو

                  کفشهایم پر از اشکهای آسمان

سینه ام پر شده از دل ضربه های دیدار

چه شبی شود امشب!!!!

میرسم

            نفسم بند امده از شوق

       دستانم میلرزند

زبانم خشکیده

 طمع بوسه دوشینه به لب دارم هنوز...

شهامتم در حجم تکه سنگی متراکم میکنم

   خواهم که پنجره اتاقت را نشانه روم

ناگاه

تماشای دو سایه مرا در جای خود خشکاند

       چه بوسه ای گرفت پسرک کدخدا !!!!!


شعر از " آقای مشکوک "
نویسنده: آقای مشکوک | جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ - 20:8

آخرین مطالب

» بدون شرح ( شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ )
» شیر ( شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ )
» خریدار جهنم ( شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ )
» جهل مردم ( شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ )
» دیوار ( شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ )
» ایمان ( شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ )
» عزاداری ماهی ها ( شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ )
» یک سال گذشت ( شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ )
» گرک درون - فریدون مشیری ( دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ )
» آقای مشکوک را اکنون میتوانید ببینید ... ( چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ )
» مرغ همسایه ( جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ )
» بی معرفت ( چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ )
 

لینکستان

ADS

درباره ما

 {roozgozar.com} -->