|
من به همه چی مشکوکم کی صدا کرد منو ؟.....کی صدا کرد؟؟؟؟؟
| ||
|
سلام بچه ها
یه اتفاق خیلی بد برام افتاده به احتمال خیلی زیاد مجبور بشم خودمو به تیغ جراحی بسپارم از دستای مهربونتون تقاضای دعا دارم ببخشید اگه چند وقتی مجبورم نباشم
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 13:56 ] [ آقای مشکوک ]
این که کاری نداره !!!!!
به اینم میگن هدف گیری اتفاقی
چرا همش تو خودتی یه کم از این یاد بگیر پاشو
امان از دست عشقای یک طرفه امروزی
چرخه دانشجویی
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 13:3 ] [ آقای مشکوک ]
امشب مرا مهمان شدی چون گوهر تابان شدی خشم خدا از یاد رفت تا در برم عریان شدی
دست تمنا میکشم بر نازنین گیسوی تو پایم به زنجیر میکشد پیچ و خم ابروی تو
تو قاتل شمع میشوی من عازم آغوش تو تنگ بلور وسوسه پر میشود از نوش تو
از خودم - بهار ۹۱ [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 22:24 ] [ آقای مشکوک ]
چرا ابری شده هوای چشمام چرا پاهام دیگه حسی ندارن؟ مث اون آدمام که خیلی تنهان همش فک میکنن کسی ندارن!
چرا چشماتو می بندی عزیزم؟ مگه نیومدی منو ببینی؟ چرا خیسه چشات میلرزه دستات؟ چرا میگی منو شاید نبینی؟
تمام حس من اسیر چشمات حواسم گیج اون طرز نگاته لبام خیسه از اون بوسه آخر چشام درگیر اون رد پاهاته
تو میری و من داغون میشم مث طاعون میمونه دوری تو همه وجود من آوار میشه چشام حیرونه از صبوری تو
من از حرفای مردم در عذابم همه حرفا واسه من نیش میشه دارم لمس میکنم شکست عشقو آخه قلبم داره آتیش میشه
چرا شوقی واسه موندن ندارم چرا مهر سکوت روی لبامه شاید تقدیر من این بود از اول که هرجایی میرم غمم باهامه!!!!
از خودم - بهار ۹۱ [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 21:59 ] [ آقای مشکوک ]
سلام بچه ها توی این قسمت سعی کردم بهترین و جدیدترین مدل موهای زنانه و مردانه رو جمع آوری کنم این بخش بازم ادامه داره و ماه به ماه به روز میشه ادامه مطلب [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 21:19 ] [ آقای مشکوک ]
در باور من فرقی نمی کند با من بخوابی یا دیگری ...
محرم نباشی ... فاحشه اییی.................!
برو ای دوست برو برو ای دختر پالان محبت بر دوش دیده بر دیده من ، مفکن و نازم مفروش من دگر سیرم ... سیر ... بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست تف بر آن دامن پستی که ترا پروردست کم بگو جاه تو گو ؟ مال تو کو ؟ برده زر کهنه رقاصه وحشی صفت زنگی خر گر طلا نیست مرا ، تخم طلا ... مردم من زاده رنجم و پرورده دامان شرف آتش سینه صدها تن دلسردم من دل من چون دل تو ، صحنه دلقکها نیست دیده ام مسخره ی خنده ی چشمکها نیست دل من مإ من صد شور و بسی فریاد است : ضربانش : جرس قافله زنده دلان طپش طبل ستم کوب ، ستم کوفتگان چکش مغز ز دنیای شرف رو رفتگان تک تک ساعت ، پایان شب بیداد است دل من ای زن بدبخت هوس پرور پست شعله آتش شیرین شکن فرهاد است حیف از این قلب ، از این قبر طرب پرور درد که به فرمان تو تسلیم تو جانی کردم حیف از آن عمر که ، که با سوز شراری جان سوز پایمال هوسی هرزه و آنی کردم در عوض با من شوریده چه کردی نامرد دل به من دادی ؟ نیست ؟ صحبت از دل مکن ، این لانه شهوت ، دل نیست دل سپردن اگر این است ، که این مشکل نیست هان ، بگیر ، این دلت ، از سینه فکندم به در ببرش دور ... ببر ببرش تحفه ز بهر پدرت ، گرگ پدر [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 13:53 ] [ آقای مشکوک ]
1-خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود، ۲- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمد داشتی ، ۳- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود، ۴- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی، ۵- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی، ۶- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود، ۷- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود، ۸- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی، ۹- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی، ۱۰- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی، [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:55 ] [ آقای مشکوک ]
چراغهای مسجد دسته دسته روشن میشوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد. جمعیت هم همینطور که سلام میکنند راه باز میکنند تا دم در مسجد.
وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش… آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل… دست شما درد نکند، بزرگوار! ادامه مطلب [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 21:42 ] [ آقای مشکوک ]
والا دفعههای قبلی اینطوری نبود. از آزمایش و این حرفها خبری نبود به خدا! ولی اینبار گفتن تا اسم آقا داماد رو صدا کردیم باید بره آزمایش ادرار و خون و غیره بده! روی صندلی نشستم و منتظر موندم برای آزمایش اعتیاد. یه آقای قدبلند و لاغر مردنی که انگار تازه از سر منقل پاشده و اومده که آزمایش اعتیاد بده، یه گالن آب گرفته بود دستش و قٌـلـٌپ قـٌلـٌپ میرفت بالا، از اینور به اونور سالن قدم میزد و زیر لب غر میزد که ای بابا! هرچی آب میخوریم “نمیاد که نمیاد”! [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:33 ] [ آقای مشکوک ]
کرایگ هایپر؛ نویسنده، محقق، مقالهنویس، مجری رادیو و تلویزیون و یک سخنران حرفهای است. در ۲۵ سال گذشته، او با کارهایش بهعنوان یک کارشناس حرفهای موفقیت در حوزههای شخصی و اجتماعی معرفی شده. هاپیر یک سایت هم درباره سخنرانی موثر دارد که در آن نوشته: آ«من خواستهام بخشهای مهم کتابهای کمکی که تا به حال خواندهام و تجربههایی که در زندگیام داشتهام را به صورت ۴۰ نکته کلیدی فشرده کنم و در اختیار دیگران بگذارم تا در هر زمان بتوانند آن را بخوانند. مطمئنا کتابهایی که در سطح جهانی فروخته میشوند و درباره خودیاری هستند ممکن است برای بعضیها قابل استفاده باشند ولی من مایلم چیزی بنویسم که برای همه مفید واقع شود.آ» حالا این شما و این هم ۴۰ توصیه کرایگ هایپر. بخوانید و قضاوت کنید. ادامه متن در ادامه مطلب
ادامه مطلب [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:6 ] [ آقای مشکوک ]
در این جدول ماه تولد شخصیت های معروف ایرانی و فرنگی را قرار دادیم تا شما بتوانید ببینید که با چه افرادی در یک ماه متولد شده اید.
ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 10:29 ] [ آقای مشکوک ]
راه های دوست پسر آزاری
اگه راه های دوست پسر آزاری-بهتون زنگ زد (در این مسئله فرض بر هوتن نام بودن دوست پسرتونه…!!!) بگین سلام حمید جون. بعد یه دفعه انگار که تازه متوجه شدین بگین اوا خاک به سرم علی تویی؟؟؟؟ می تونین این سیر رو تا هفده باز تکرار کنین ولی بار هجدهم دیگه خطر مرگ داره. من مسئولیتی در قبال این حادثه ندارم.
به دوست پسرتون زنگ بزنین و بگین کسی خونه نیست و دعوتش کنین خونتون ، بعد با دختر همسایه برید سینما و فیلم هوو یا ازدواج به سبك ایرونى رو ببینید.
تا دوست پسرتون یه شوخی کوچیک با شما کرد سریعا جبهه بگیرین و باهاش دعوا کنین. با کلماتی از قبیل:مگه تو خودت خواهر مادر نداری؟… یا یه همچین چیزایی .ولی دو تا سه دقیقه بعد خودتون یه جک فجیع یا افتضاح برا دوست پسرتون تعریف کنید و بعدش بشینید و قیافه بنده خدا رو تماشا کنید.
آرایش شدید بزنید و از این شلوارای خیلی برمودا و از این پیرهن آستین کوتاها بپوشید و برید جلوی دوست پسرتون رژه برید و وقتی به شما نزدیک شد و به دو سه متری شما رسید ، سرش داد بزنید و بعدش بشینید و زجر کشیدنش رو تماشا کنید.
عکسهای دو نفره ای رو که با پسر نوه عمه ی خاله ی پدربزرگ پسر دختر خالتون و یا امثالهم گرفتید به دوست پسرتون نشون بدید ولی بهش اجازه ندید حتی یه دونه عکس باهاتون بگیره.
موقع تولد دوست پسرتون جلوی دوستاش فقط بهش یه شاخه گل هدیه بدید و حالشو حسابی بگیرید و (احتمالا بسته به قدرت و توانایی قلبی و شرایط جوی) بشینید و سکته شو تماشا کنید و لذت ببرید.
همین که تو ماشین بغل دست دوست پسرتون نشستین شروع کنین به عطسه کردن و از بوی ادکلن چند صد هزار تومنیش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خریده ایراد بگیرید و بهش بگید که به این بو حساسید.
وقتی داره باهاتون حرف می زنه همین که به جای حساس حرفاش رسید بی مقدمه موبایلشو بردارید و به یکی از دوستاتون زنگ بزنید و چهار ساعت و چهل و هشت دقیقه با دوستتون حرف بزنید و دوست پسرتون را تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبایل بذارید.
باحال بود نه !!!!!! موفق باشید [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 9:22 ] [ آقای مشکوک ]
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 21:59 ] [ آقای مشکوک ]
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد
خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم
حسین پناهی
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند*
*دیگر گوسفند نمی درند*
*به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*می دانی … !؟ به رویت نیاوردم … ! *
* از همان زمانی که جای ” تو ” به ” من ” گفتی : ” شما ” *
*فهمیدم *
*پای ” او ” در میان است …*
* *
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
**
**اجازه … ! اشک سه حرف ندارد … ، اشک خیلی حرف دارد!!!*
**
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .*
* عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد *
*بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود … *
*بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . *
*تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. *
*تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود *
*و معنای خداحافـظ، تا فردا بود…!*
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*این روزها به جای” شرافت” از انسان ها *
* فقط” شر” و ” آفت” می بینی !*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*راســــــتی،
دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام…!
“حــــال مـــن خـــــــوب اســت” … خــــــوبِ خــــوب*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*میدونی”بهشت” کجاست ؟ *
*یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! *
*بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری…*
* *
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*وقتی کسی اندازت نیست *
* دست بـه اندازه ی خودت نزن…*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*این روزها “بــی” در دنیای من غوغا میکند!
بــیکس ، بــیمار ، بــیزار ، بــیچاره بــیتاب ، بــیدار ، بــییار ،
بــیدل ، بـیریخت،بــیصدا ، بــیجان ، بــینوا*
*بــیحس ، بــیعقل ، بــیخبر ، بـینشان ، بــیبال ، بــیوفا ، بــیکلام
،بــیجواب ، بــیشمار ، بــینفس ، بــیهوا ، بــیخود،بــیداد ، بــیروح
، بــیهدف ، بــیراه ، بــیهمزبان *
*بــیتو بــیتو بــیتو……*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*ماندن به پای کسی که دوستش داری *
* قشنگ ترین اسارت زندگی است !*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما*
* بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند …*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!*
**
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*مگه اشک چقدر وزن داره…؟ *
*که با جاری شدنش ، اینقدر سبک می شیم…*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤ [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 12:5 ] [ آقای مشکوک ]
سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت:
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 10:30 ] [ آقای مشکوک ]
مسابقه مسابقه مسابقه مسابقه مسابقه مسابقه سلام بچه ها توی این قسمت تعدادی عکس گذاشتم شما میتونین برای یک عکس که به نظر خودتون قشنگ ترین عکس بوده مطلب انتخاب کنین خواهش میکنم قبل از انتخاب موضوع یا متن جالبتون اول شماره عکس رو بنویسین به جالب ترین متن یا انتخاب موضوع یک جایزه تعلق میگیره منتظر باشین که بهتون خبر بدم برنده شدین یا نه مرسی تاریخ قرعه کشی ۱۴ اردیبهشت ماه
عکسها در ادامه مطلب
متاسفانه برنده مسابقه ما به علتی که دوس نداشتن ابراز کنن انصراف دادن ما هم مجددا فردا قرعه کشی رو انجام میدیم بچه ها این آدرس برنده قبلی مسابقه ما یعنی محدثه خانم هستش وب بسیار جالب و دیدنی دارن لطف کنین به وبلاگش سر بزنین تا صحت حرفام بهتون ثابت بشه با تشکر فراوان آقای مشکوک --------------------------------------------------------------------------------------------
خدمت خواهر خوبم ریحانه خانم (مدیر وبلاگ : pink life) با سلام آقای مشکوک مدیر وبلاگ " من به همه چی مشکوکم " ادامه مطلب [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:49 ] [ آقای مشکوک ]
ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهرهاش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند. سپس یادش میافتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند میشود تا آنها را بیاورد. وقتی برمیگردد، با شگفتی مشاهده میکند که یک مرد سیاهپوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه …به قیافهاش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! در هر حال، تصمیم میگیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ میدهد. دختر اروپایی سعی میکند کاری کند؛ اینکه غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را میخورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمیدارند، و یکی از آنها ماست را میخورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمکننده و با مهربانی لبخند میزنند. آنها ناهارشان را تمام میکنند. زن اروپایی بلند میشود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاهپوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی میبیند، و ظرف غذایش را که دستنخورده روی آن یکی میز مانده است. توضیح نویسنده: پائولو کوئلیو من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم میکنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار میکنند و آنها را افرادی پایینمرتبه میدانند. داستان را به همۀ این آدمها تقدیم میکنم که با وجود نیتهای خوبشان، دیگران را از بالا نگاه میکنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیشداوریها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمقها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر میکرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و همزمان میاندیشید: «این اروپاییها عجب خُلهایی هستند [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:47 ] [ آقای مشکوک ]
حس میکنم بدون تو دارم افول می کنم بدون هیچ مقاومت مرگ را قبول می کنم
گفتم برای دیدنت دل را صبور می کنم تو با کنایه گفته ای نبش قبور می کنم
مرا شکنجه می دهی من هم تحمل میکنم به جای جرعه های آب اشک را تنول می کنم
میان ماندن و رفتن چرا سهمم جدایی شد؟! چرا غبطه می خورم به عشقی که خدایی شد؟!
گلستان بودم و انگار کسی گل را نمی بوئید چرا هیچ کس در من نشان عشق نمی جوئید؟!
چرا من تا ابد تنها شبستان را سحر کردم؟! چرا هرکس که یارم شد فقط عمر را هدر کردم؟!
از خودم - تابستان ۹۰
[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:33 ] [ آقای مشکوک ]
شب... پیاده ای قدم می زد...................... آشفته ....
پریشانی اش را ورق می زد....................... نفس ... نبود هیچ هوایی برای زیستن ......................... اشک ... بی هیچ بهانه ای برای گریستن مهتاب خندید و رفت ................ و من از ناتوانی خویش و دوری تو آشفته ام............................... ماندنت محال است و نماندنت بی پروا بگویم که نشدنی است . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
گــــل کردن لبخندهای همـــکلاسی در یک نگاه ســاده حتی، یادمان رفت راه فــــرار از عشـــق های زنـــگ اول آن لحظه های بی کلک را یادمان رفت آن روز ها را، آن قدر شوخـی گرفتیم جدیت تصمیم کبــــــــری یادمان رفت شعر خدای مهربان راحفظ کردیــــــم یادش به خیر اما شاید . . . . . خدا را هم یادمان رفت!!! عاقبت از پس تقدیر ، چو باد روزی از لاشه ان می گذریم . زندگی خاطره ای بیش نبود . بهر ما جز غم و تشویش نبود . به کدام خاطره اش خوش باشیم که کدام خاطره اش نیش نبود ؟ يکي بود زندگيشو هوس سوزوند ... آبروش رفت و ديگه اينجا نموند ... يکي بود يکي نبود و يک پري ... يه بغل عاشقي هاي سرسري ... کي بود اون که طاقت گريه نداشت ... عاشق هوس شد و تنهام گذاشت ... کي بود کي بود اون تو بودي ... کاشکي از اول نبودي ... شايد بايد مي فهميدم که قلب تو پر از رياست ... دوست دارم گفتن تو درست مثل باد هواست بزار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم اگر تمومه قصمون هنوز ترانه سازتم بزار خیال کنم هنوز پر از تبو تابه منی روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی ببزار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاده من میوفتی تویی که قصه ی طلوع عشقو گفتی و دوست دارمو نگفتی بزار خیال کنم بزار... اما ازت ميخوام وقتي . اومدي يه شاخه گل رو قبرم بذار اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد ، بهت قول نميدم كه مي خندونمت ولي مي تونم باهات گريه كنم.............. [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:32 ] [ آقای مشکوک ]
آسمان غرید...
پیرزن قابله با وحشت گفت : " وقت زایمان خورشید است " کودکی خردسالم از این واژه گان چیزی نمیدانم پشت دیوار کوچه باغی سیب سرخی در دست بی هراس از غرش رعد میدوم تا خانه تو کفشهایم پر از اشکهای آسمان سینه ام پر شده از دل ضربه های دیدار چه شبی شود امشب!!!! میرسم نفسم بند امده از شوق دستانم میلرزند زبانم خشکیده طمع بوسه دوشینه به لب دارم هنوز... شهامتم در حجم تکه سنگی متراکم میکنم خواهم که پنجره اتاقت را نشانه روم ناگاه تماشای دو سایه مرا در جای خود خشکاند چه بوسه ای گرفت پسرک کدخدا !!!!!
از خودم - بهار ۹۱
[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:14 ] [ آقای مشکوک ]
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:30 ] [ آقای مشکوک ]
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:30 ] [ آقای مشکوک ]
سلام بچه ها
توی این قسمت چند تا از ترانه های ناتمومم رو گذاشتم لطف کنید نظر بدین از کدوم بیشتر خوشتون اومده تا ادامش بدم
چرا ؟ چرا هر جا که من هستم در دروازه هاش بسته ست؟ چرا هرکی که یارم شد از عشق و عاطفه خسته ست؟
چرا من باورت کردم با گوشت و پوست این جونم؟ چرا اول قسم خوردی حالا میگی نمیتونم؟
چه شبهایی تو رویاهام کنارت گریه می کردم تو آغوشم که میخوابی فراموشم میشه دردم بازیگر مث بازیگرا نقشات همه زیبا و خوش رنگه همه حسهات دروغی و همه حرفات یه نیرنگه
تو تورت پهن و بی رنگه مث پروانه آزادم تلاشم تلخ و بیهوده ست دیگه تو دامت افتادم
پر وبالم که می بستی منم معصوم نگاه کردم گناهم رو نمیدونم ولی جونم فدات کردم
اسم شب نمیدونم کدوم لحظه دل دیونه مو دزدید؟ چطور شد بی صدا اومد؟چطور اسم شبو فهمید؟
کجای قصه پیدا شد؟شاید هم آرزوش بودم! میپرسم دائم از چشمام چه شد که روبروش بودم؟
شریک شوق بیداری دلیل شب نخوابی ها باید فکر اساسی کرد برای این خرابی ها
خود فریبی از عشق و ایمانم نپرس شرمنده روی توام بازیچه شرک و هوس درمانده کوی توام
من پر ز تکرار غمم از زندگانی خسته ام چشم امید بی جهت با خود فریبی بسته ام
خیسم ولی چشم ترم از شوق و از رویش نبود با یک سلام می ماند ولی قدرت این گویش نبود
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:49 ] [ آقای مشکوک ]
ادامه مطلب [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:43 ] [ آقای مشکوک ]
یک بچه ی کوچیک می خواست خدا رو ببینه. اون میدونست که برای دیدن خدا راه درازی در پیش داره. لوازمش رو برداشت و سفرش رو شروع کرد. کمی که رفت ,با پیرزنی روبرو شد.پیرزن توی پارک نشسته بود...
ادامه مطلب [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:8 ] [ آقای مشکوک ]
یک روز گلی بر سر یک کوه نشست
یک روز به صخره ای خورد سری سخت شکست یک روز تو زائیده شدی از دل کوه یک روز مرا فهم و خرد رفت ز دست..
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:31 ] [ آقای مشکوک ]
تو مرا می جویی؟!!!!!
من همانم شبنم شفاف بر آن تن نازک برگم!!!! و که شاید... گل سنگی باشم لب این تالاب!!! یا مثال مرغی پرگشوده در باد.... روح من در کالبد امواج است... من صدای بارانم... و در این جنگل تن سبز بی تکرار... هر صبح میخروشم از کوه... هرچه هستم با تو چون نسیم آزادم... هیزم اگر نیست مرا باکی نیست... من ز عشق تو تنم سوزان است...
دیده بگشا... دیده ام دیده توست... با تو این منظره را می نگرم... از خودم - بهار ۹۱ عکسهای تالاب زیبای میانکاله در ادامه مطلب ادامه مطلب [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:41 ] [ آقای مشکوک ]
برداشتن نیمه ای از مغز یک کودک در تاریخ 11 ژوئن نیمه سمت راست مغز «جسیکا هال6 » ساله، توسط جراح اعصاب «بن کارسون» در بیمارستان کودکان جان هاپکینز بالتیمور برداشته شد. این نوع عمل نیمکره برداری نامیده می شود و با اینکه بسیار سخت است، بهترین راه درمان جسیکا بشمار می رفت. او از نوعی التهاب مغزی رنج می برد، نوع پیشرفته ای از فساد قشر مغز که باعث حمله های غیرقابل کنترل می شود. با اینکه دکترها از چگونگی آن اطلاع ندارند، اما نیمه باقیمانده مغز در چنین مواردی بسیاری از فعالیت هایی را که نیمه برداشته شده اجرا می کرده، برعهده می گیرد. نیمه چپ بدن بیمار ممکن است تا ابد فلج بماند، اما معمولا هیچ مشکلی برای خاطرات و نوع شخصیت او بوجود نخواهد آمد. بیمارستان جان هاپکینز سالانه 12 مورد از این جراحی ها را برروی کودکان 5 تا 10 ساله انجام می دهد. زمانیکه جراحان در حال توسعه این روش بودند، سعی کردند حفره خالی بوجود آمده در جمجمه را با توپ پینگ پونگ پر کنند، اما بعدها متوجه شدند مایع نخاعی مغز، به مرور این فضا را پر می کند.
جراحی 4 روزه از 4 فوریه تا 8 فوریه سال1951 زنی به نام «گرترود لواندوسکی»، به مدت 96ساعت در بیمارستان «شیکاگو» تحت عمل جراحی قرار گرفت تا کیست بزرگی از داخل تخمدان او برداشته شود. گفته می شود که این عمل، طولانی ترین عمل جهان است. «لواندوسکین» قبل از عمل 280 کیلوگرم وزن داشت و دور کمرش 275 سانتیمتر بود. بعد از اینکه تومور برداشته شد، وزن او به 140 کیلوگرم کاهش یافت. در طول عمل، جراحان مایع کیست را به آرامی خارج کردند، زیرا خروج سریع مایع ممکن بود باعث ایست قلبی بیمار شود. در طول 4 روز، 91 کیلوگرم مایع از بدن او خارج شد. سپس آنها خود کیست را از بدن او درآوردند، که در حدود 68کیلوگرم وزن داشت.
جراحی در داخل رحم «کایل بولن» در بیست ودومین هفته بارداری اش بود وقتی که پزشکان بیمارستان «ملبورن» در استرالیا فرزندش را که هنوز به دنیا نیامده بود، جراحی کردند. جنین شرایط بسیار نادری داشت و نوارهای شبکه مانند پرده جنین به دور قوزک پایش پیچیده شده و جریان خون به سمت پایین پاهای او قطع شده بود. معمولا پزشکان برای عمل جراحی جنین، تا هفته بیست و هشتم صبر می کنند، اما این بار اگر مداخله نمی شد، کودک دو پای خود را از دست می داد. جراحان یک تلسکوپ دو میلیمتری در داخل شکم مادر گذاشتند و با استفاده از یک لیزر و جریان برق نوارهای روی پای چپ را بریدند و او را نجات دادند. متاسفانه پای راست عفونت کرده و غیرقابل جراحی شده بود، در آن زمان قد کودک 18سانتیمتر بود. نوزاد در ژانویه سال2008، هشت هفته بعد از عمل و 2ماه ونیم زودتر از موعد به دنیا آمد. وقتی که 24 روزه بود، جراحان پای راست او را که از یک سرخرگ آویزان بود عمل کردند و امیدوارند نوزاد قادر به راه رفتن باشد.
جراحی که خودش را عمل کرد در سال 1921 «ایوان اونیل کین» از ایالت پنسیلوانیا، قصد داشت ثابت کند که اتر(که در آن زمان بعنوان داروی بیهوشی از آن استفاده می شد) بیش از حد در عمل های جراحی استفاده می شود و داروهای بی حسی موضعی با خطرات کمتر برای جایگزینی آن وجود دارد. برای اثبات آن، او از برداشتن آپاندیس خود استفاده کرد. او با استفاده از یک داروی بی حسی موضعی و تخت عمل و آینه ای که در برابر شکمش وجود داشت، این کار را شروع کرد. سه دکتر در اتاق عمل برای ضرورت حاضر شدند. «کین» شکاف لازم را خودش در شکمش ایجاد کرد و دستیارانش آن را بخیه کردند. دکتر به خوبی به هوش آمد. بعدها درسال 1932 دکتر «کین» عمل جراحی پیچیده تری را برروی خودش جهت درمان مشکل فتق انجام داد. به دلیل اینکه نقطه عمل در نزدیکی سرخرگ ران بود، این عمل بسیار حساس می شد و دکتر «کین» آن را در کمتر از 2ساعت به اتمام رساند.
جراحی برای نجات یک چهره یک مرد فرانسوی با شرایطی بسیار نادر که با وجود تومور در صورتش او را بینهایت بد شکل کرده بود، با عمل جراحی در ژانویه 2007 چهره و زندگی تازه ای را بدست آورد. «پاسکال کولر30 » ساله، تعداد بسیار زیادی عمل جراحی برای کاهش حجم تومورها بر روی صورت خود انجام داده بود. این بیماری ناشی از اختلالی به نام نئوروفیبروماتوسیس بود و با وجود تعداد زیاد جراحی، به سختی می توانست غذا بخورد و بخاطر صورت دفرمه و برآمده اش منزوی شده بود. این اختلال نوعی عارضه نادر ژنتیکی است و متخصصان می گویند; «جوزف مریک»، مشهور به «مرد فیل نما» در صدسال قبل نیز از چنین عارضه ای رنج می برده است. بعد از 16ساعت جراحی، جراح سرپرست تیم جراحی پلاستیک اطلاع داد که تیم جراحی تمام اجزای صورت «کولر»(لب ها، گونه ها، بینی و دهان) را با یک اهدا»کننده، جایگزین کرده اند. «کولر» که به خوبی بهوش آمد، شباهتی با اهداکننده ناشناس ندارد زیرا اسکلت استخوانی چهره اش دست نخورده باقی مانده بود.
نوزادی که دو بار به دنیا آمد «کری مک کارتنی» که شش ماهه باردار بود، متوجه شد که نوزادش در قسمت ستون فقرات خود تومور بزرگ و کشنده ای دارد. پزشکان متوجه شدند که این تومور خوش خیم است و به اندازه یک گریپ فروت حجم دارد و خونی که نوزاد از آن تغذیه می شود را به خودش می کشد که به مرگ نوزاد منجر خواهد شد. در یک روش نادر و پرخطر، جراحان بیمارستان کودکان تگزاس، مادر را بیهوش کردند و رحم او را کاملا بیرون کشیدند، سپس آن را باز کردند و 80درصد از بدن کوچک جنین را بیرون آوردند، طوری که فقط سر و قسمتی از بالاتنه او در داخل رحم بماند. سپس در طول یک عمل 4ساعته با توجه به اینکه قرار گرفتن جنین در معرض هوا منجر به ایست قلبی او خواهد شد، به سرعت تومور را از بین بردند. سپس جنین را به داخل شکم برگردانده و سپس کیسه جنین را بستند به این امید که مایع آمنیوتیک کافی برای جنین باقی بماند. نوزاد مجددا 10هفته دیگر متولد شد! و خوشبختانه در سلامتی کامل بسر می برد. [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:54 ] [ آقای مشکوک ]
دیوید بکهام با نام کامل دیوید رابرت جوزف بکهام (به انگلیسی: David Robert Joseph Beckham) (زاده دوم ماه مه ۱۹۷۵ در لندن) فوتبالیست مشهور بریتانیایی است. او اولین بازی ملی خود را در اول ژوئن ۱۹۹۶ انجام داد. باشگاه فعلی او لسآنجلس گلکسی میباشد ولی به نظر می رسد در اینده ای نزدیک به لیگ برتر انگلیس باز گردد.
همسر او ویکتوریا آدامز یکی از خوانندگان گروه اسپایس گرلز است. او چهار فرزند به نامهای بروکلین (متولد ۴ مارس ۱۹۹۹)، رومیو (۱ سپتامبر ۲۰۰۲)، کروز (۲۰ فوریه ۲۰۰۵)و هارپر(متولد ۱۰جولای ۲۰۱۱) دارد. ادوارد آلن بکهام، پدر و ساندرا جورجینا مادر دیوید بکهام هستند.دیوید بکهام خود را یک نیمه یهودی می داند
ادامه در ادامه مطلب ادامه مطلب [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:52 ] [ آقای مشکوک ]
یک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامهنویس دوباره گفت:... بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال میکنید و اگر من جوابش را نمیدانستم من ۵ دلار به شما میدهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامهنویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما میدهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامهنویس بازى کند. [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:5 ] [ آقای مشکوک ]
|
||
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : sibtheme ] | ||